تبلیغات
روانشناسی بالینی - مطالب نظریه های روان درمانی و مشاوره


q               

                    وسوایهای فكری و وسواسهای عملی چه چیزهایی هستند؟

اختلال وسواس فكری عملی اغلب موضوع لطیفه ها، بذله گویی ها و شوخی ها بوده است. بر خلاف الگوهای كلیشه ای، اختلال و سواس فكری عملی واقعی موضوعی خنده دار نیست. وسواس یك اختلال اضطرابی دارای پایه زیست شناختی است كه اغلب از كودكی شروع می شود و ممكن است الگوی خانوادگی داشته باشد. اختلال وسواس فكری – علمی با وسواسهای فكری، رفتارهای اجباری و یا هر دو آنها مشخص می گردد. وسواسهای فكری افكار یا تجسم های نا خوانده ای هستند كه به صورت مكرر وارد آگاهی می گردند. در حالی كه رفتارهای اجباری، در ظاهر امر رفتارها و عادات مكرر غیر قابل توقف هستند كه شخص باهدف كاهش ناراحتی و اضطراب خود آنها را انجام می دهد. هم افكار وسواسی و هم رفتارهای اجباری معمولاً توسط خود مبتلایان به آنها غیر واقع گرایانه و غیر منطقی ارزیابی می شوند، امّا مبتلایان، خود را ناتوان از متوقف كردن آنها می دانند.

       نشانه های وسواس

گرچه انواع افكار و رفتارها در اغلب موارد از شخصی به شخص دیگر فرق می كند، بعضی از الگوها مشترك هستند. به عنوان مثال، مبتلایان به وسواس امكان دارد در "وارسی های" مكرر درگیر گردند. این عمل ممكن است بصورت وارسی درها و كلیدها جهت كسب اطمینان، خاموش كردن همه وسایل، قرار دادن كلیدها در مكان (خاصی) و از قبیل آنها باشد. بعضی از مردم ممكن است بصورت افراطی از طریق دست شستن و تمیز كردن مكرر از میكروبها اجتناب نمایند. بعضی از مردم ممكن است تشریفات رفتاری ویژه ای در مورد فعالیتهای روزمره داشته باشند، از قبیل: پوشیدن یا در آوردن لباس به شیوه و نظم خاص، وارد شدن یا ترك كردن خانه یا اتاق به شیوه ای معین، سعی در تكرار (یا اجتناب از تكرار) یك عمل یا فكر خاصی به تعداد مشخص جهت بدست آوردن خوشبختی و غیره. در بعضی موارد رفتارهای مرتبط با سایر اختلالها، ازقبیل بی اشتهایی عصبی، پر اشتهایی و جنون موكندن (كندن موها، كندن مژه ها) می توانند كیفیت وسواس به خود بگیرند.

خیلی مهم است كه به این نكته توجه داشته باشید كه بسیاری از مردم بعضی از الگوهای رفتاری و فكری فوق را در دوره ای از زندگی خود تجربه می كنند، بدون اینكه به اختلال وسواس فكری – عملی مبتلا باشند. به عنوان مثال، وارسی درها جهت ایجاد امنیت بیشتر و یا شستن دستها بعد از مواجه شدن با میكروبها امری طبیعی است.

نشان دادن درجاتی از پاكیزگی و توجه به جزئیات متناسب به نظر می رسد و حتی به هنگام رشد و بالغ شدن به عنوان نشانه هایی از بلوغ در كودكان در نظر گرفته می شود. همین طور، هر كسی یك شیوه و اسلوب برای انجام كارهای خود دارد. فقط زمانی كه افكار و رفتارها به طور افراطی مكرر بود، و یا به جای كمك، در فعالیتهای روزمره زندگی تداخل كرد، باید به اختلال وسواس مظنون بود. بنابراین، افراد دارای اختلال وسواس زمان زیادی را صرف انجام تشریفات یا اجتناب از رفتارهای (خاص) می كنند، طوری كه مسائل مهم زندگی شان مورد غفلت قرار می گیرد. آنها آنقدر زمان صرف بهداشت شخصی خود می‌كنند كه از كلاس جا می مانند. آنها ممكن است آنقدر نگران میكروب و آلودگی باشند كه از صرف غذا در سالن غذا خوری و به همراه دوستانشان خودداری نمایند. آنها همچنین ممكن است به خاطر ترس و شرمندگی از فاش شدن نشانه های وسواسی شان در پیش دیگران از فعالیتهای اجتماعی خودداری كنند.

       دریافت كمك

اگر شما فكر می كنید كه خودتان و یا كسی كه شما می شناسید، از اختلال وسواس رنج می‌برد (می‌برید) با یك متخصص بهداشت روانی مشاوره نمایید. اختلال وسواس فكری ـ عملی،  اختلالی است كه می توان به آن از طریق مشاوره، رفتار درمانی و یا دارو درمانی كمك كرد. دفتر مشاوره از همكاری متخصصینی در حوزه بهداشت روان بهره مند است كه می توانند به افراد مبتلا به وسواس، در غلبه بر آن كمك های تخصصی قابل ملاحظه ای ارائه دهند. (در صورت احساس نیاز و یا مظنون بودن به وجود وسواس در خودتان با دفتر مشاوره تماس حاصل نمایید.)

   


نظرات()  

قالبی از زمینه‌های امنیت و تدافع برای خود بسازیم/ قصور در بیان نیازمان باعث ایجاد آثار منفی می‌شود


جرات و قدرت ترجمه افکار و احساسات خود به صورت گفتار؛ به طوری‌که دیگران بتوانند شما را بشناسند و شما بتوانید خود را بشناسید؛ یکی از راه‌های قدرتمند و هیجان انگیز ایجاد ارتباط است. این مطلب درباره توانایی بیان حرف دل یا منظور اصلی خود و اهمیت آن در رسیدن شما به نیازهای مهمتان است. قبل از بحث درباره فوائد و خطرات این روش بیایید به روش‌های معمول ایجاد ارتباط با دیگران برای رسیدن به نیازهای خودمان نگاهی بیاندازیم.

به گزارش سلامت نیوز به نقل از برنا ؛ ما به طور معمول می‌پنداریم با دیگران به صورتی باز و صادقانه حرف می‌زنیم؛ مگر این‌که قصداً و عمداً بخواهیم آن‌ها را گول بزنیم. اما در حقیقت برای بیشتر ما ایجاد ارتباط روشن و صادقانه با دیگران چیزی غیر معمول است. ما بیشتر مایلیم با مردم از طریق نقش هایمان ارتباط برقرار کنیم، نه حقیقت وجودیمان.در تمام طول زندگی، به ما آموخته ‌اند که باید خود حقیقی‌مان، افکار، احساسات و عقایدمان را پنهان سازیم. از نخستین سال‌های زندگی این پیام بارها و بارها در گوش ما طنین انداخته است که برای نشان دادن خود به دیگران راه‌های قابل قبول و غیر قابل قبول وجود دارد. باید خود را طوری تربیت کنیم که برای دیگران قابل قبول باشیم. از این طریق به آرامی اما به صورتی مطمئن برای خود قالبی از زمینه‌های امنیت و تدافع ساخته و خود را از پشت آن قالب طوری به مردم نشان داده‌ایم که اصلاً ربطی به خود واقعی ما نداشته است.

فوائد بیان منظور خود (حرف دل را زدن)
مهمترین فایده حرف دل را به دیگران زدن این است که شما را قادر می‌سازد که با خودتان خواسته‌ها، عقاید و نظراتتان در ارتباط نزدیک باشید. روال در میان گذاشتن یک نظریه با دیگران کاملاً با روال فکر کردن در مورد آن متفاوت است. وقتی مطلبی را با صدای بلند ادا می کنید، شکل آن تغییر می‌کند. شاید شما هم با این تجربه که مساله‌ای را در ذهن خود بارها و بارها تکرار می‌کنید تا آنجا که مرتباً بزرگ و بزرگتر شده و خیلی بدتر به نظر می‌رسد روبه رو شده باشید. در ذهن موضوع را تصور کرده و عکس العمل دیگران را به نظر آورده‌اید. بعداً وقتی مساله را برای دیگران گفته‌اید، نتیجه‌اش به کلی فرق کرده است. از طریق تجربه حرف دل را به زبان آوردن، فوراً خودتان را می‌شناسید و بعداً با صحت بیشتری می‌توانید در مورد چگونگی احساس خودتان فکر کنید و از آن طریق موقعیت بهتری برای گسترش امکانات وجودی خودتان از راه‌های تازه و هیجان انگیز پیدا می‌کنید.

وقتی همیشه احساس خود را بیان کنید، یکی از فایده‌های جانبی‌اش این است که همیشه در حال زندگی می‌کنید، وقتی بتوانید دائماً با خودتان در ارتباطی نزدیک باقی بمایند می‌توانید به نیازهای فعلی و جاریتان برسید. شکست در ایجاد ارتباط فی‌البداهه باعث می‌شود که یا در گذشته زندگی کنید و یا در آینده. در درونتان با افکار، احساسات و نیازهای برآورده نشده‌تان کشمکش دارید و نمی‌توانید با آنها کنار بیائید. از آن گذشته بیان حرف دلتان بیشتر امکان استفاده از کمک دیگران را در زمان نیاز به شما می‌دهد. وقتی دیگران بدانند شما چه می‌خواهید، بیشتر می‌توانید برای رسیدن به خواسته‌هایتان با شما همکاری یا کمک کنند. اغلب ما دچار این اشتباه می‌شویم که خیال می‌کنیم دیگران آن‌قدر ما را خوب می‌شناسند که می‌دانند چه احساسی داریم یا چه می‌خواهیم و لازم نیست خودمان به آن‌ها بگوئیم. در رابطه‌های نزدیک، قصور در بیان نیازهای خودمان ممکن است به‌وجود آورنده آثار منفی ماندگار شود.

بیان حرف دل خود، از طرف دیگر باعث می‌شود شما آدم جالب‌تری باشید. تظاهر و پوشش‌هایی که مردم برای خود به‌وجود می‌آورند، بسیار کمتر از خود واقعیتشان جالب هستند. وقتی ما در بیان صادقانه حالات و عقاید مشخص و اختصاصی خودمان شکست می‌خوریم، هویت خود را انکار کرده‌ایم. برخوردهای ما یکنواخت و سطحی می‌شود و هیجان افکار، احساسات و تجربیاتمان در فیلتر جا می‌ماند. یکی دیگر از فوائد حرف دل را زدن افزوده شدن به اعتماد به نفس است. اگر شما جرات باز بودن و صادق بودن با دیگران را داشته باشید، به صورت غیر قابل تصوری درباره خودتان احساس بهتری خواهید داشت؛ مخصوصاً در مورد عقاید و مواردی که برایتان اهمیت زیادی دارد. با کاربرد مداوم بیان حرف دلتان و رسیدن به موفقیت هایی که در نتیجه آن حاصل می‌شود اعتماد به نفس و عزت نفس شما هم متداوماً بیشتر می‌شود و این کار هر بار برایتان آسانتر می‌شود.

تحقیقات بسیار نشان می‌دهد که صداقت و بیان حرف دل عملی متقابل است وقتی شما مشتاقید که آنچه را که حس می‌کنید بگوئید به دیگران هم این جرات را می‌دهید که صادق باشند. بسیاری از روابط شما عمیق‌تر می‌شوند. بسیاری از سوتفاهم‌ها روشن می‌شوند و از سوء تفاهم‌های آینده پیش گیری به عمل می‌آید. رنچش‌ها و به بن بست رسیدن‌ها نقصان می‌یابند. وقتی شما علائق متقابلی را که برایتان تازگی دارند کشف می‌کنید، ابعاد دوستی ها و فعالیت های شما فزونی می یابند. وقتی دیگران با صداقت بیشتری حرف می زنند به خودشان نزدیکتر شده و رفته رفته برای زندگی خودشان و رسیدن به نیازهای مهمشان مسئولیت بیشتری می پذیرند.


خطرات بیان حرف دل
بیان احساس واقعی ممکن است عدم توافق ها و اختلافات را به سطح بیاورد. اینها همان مخالفت‌های و سوءتفاهم هایی هستند که شما در گذشته با حرف نزدن درباره آنها برویشان سرپوش می گذاشتید. وقتی شما به شهامت بیان آنچه به آن اعتقاد دارید یا چگونگی احساستان در موارد به‌خصوص می رسید دیگر جایی برای شک باقی نمی‌گذارید. آن وقت ممکن است بعضی ها نتوانند حرفهایتان را تحمل کنند و حتی شما را طرد کنند.

به این ترتیب این خطر وجود دارد که بعضی از رابطه‌های شما تغییر یابد یا به پایان برسد. اشتیاق و جرات شما در بیان آنچه که واقعاً حس می کنید، مخصوصاً در مواردی که در گذشته بی‌تفاوت از آن گذشته اید، ممکن است باعث تغییراتی شود که شما انتظارش را نداشته یا آماده روبه‌رویی با آن نباشید. معمولاً صادقانه حرف زدن لحظه حقیقت در رابطه است. مخصوصاً وقتی قبلاً کمتر رابطه متقابل صادقانه ای وجود داشته است. وقتی یک نفر بالاخره جرات بیان احساسات صادقانه اش را می یابد، تمام تظاهرات گذشته از میان می رود و رابطه نمی تواند به موجودیت خود ادامه دهد.

کاملاً واضح است، قبل از اینکه بخواهید احساسات و نیازهایتان را با دیگران در میان بگذارید باید به آن‌ها اعتماد داشته باشید. مسلماً دوست ندارید دلتان را جلوی مردمی بگشائید که احتمال دارد به شما بخندند، انتقاد کنند، بی‌محلی کنند یا آنچه را در مورد خودتان به آن‌ها گفته اید بازگو نمایند. اما وقتی به کسی اعتماد می کنید روی تعهد او به ارتباط حساب می کنید، به تدریج که اعتقادتان مستحکم تر می شود رابطه تان هم رشد می یابد. به یاد داشته باشید موفقیت شما در وادار کردن دیگری به گوش دادن به شما و کمک به رسیدن شما به خواسته تان از این طریق، نه تنها بستگی به قدرت شما در بیان روش و صادقانه افکار خودتان دارد، بلکه وابسته به خواست و قدرت شما در گوش دادن به دیگران و دادن موقعیت ابراز عقیده به آن‌ها است.


   


نظرات()  

تهدید به خودکشی شاید به اندازه اقدام به خودکشی جدی نباشد اما برخی ضروریات وجود دارد که اطرافیان فردی که تهدید به خودکشی می‌کند، باید به آن توجه داشته باشند...

 اول اینکه تهدید به خودکشی را در ذهن جدی بگیریم. دوم آنکه از بحث و جدل و به چالش کشیدن فرد خودداری کنیم. نصیحت کردن یا بحث در مورد اینکه چرا تصمیم به خودکشی گرفته یا اینکه تصمیم او اشتباه است، کار درستی نیست. سوم اینکه نباید فرد را خشمگین و تحریک کرد. چهارم اینکه با متانت و حوصله باید او را آرام کرده و به شکل غیرمستقیم باید با او صحبت کنیم.
 مثلا به او بگوییم: «به نظر می‌رسد مشکلی دارید. می‌خواهید در مورد این مشکل با هم صحبت کنیم؟» نکته‌ای که بسیار قابل‌توجه است این است که تمامی مراحل باید به گونه‌ای باشد که فرد در آینده از تهدید به خودکشی به عنوان اهرم رسیدن به خواسته‌هایش استفاده نکند. این مراحل باید با ظرافت طی شود تا در آینده فرد از تهدید به خودکشی به عنوان وسیله‌ای برای باج‌خواهی استفاده نکند. ششم اینکه وسایل خطرناک، دارو و هر نوع وسیله‌ای که فرد بتواند از آن برای خودکشی استفاده کند، باید از دسترس او دور شود و هفتم اینکه به درمان‌های زمینه‌ای پرداخته شود و باید به دنبال علت‌یابی باشیم که چرا فرد قصد خودکشی دارد. معمولا تهدید به خودکشی در کسانی دیده می‌شود که به نوعی برخی صفات شخصیتی نظیر زیاده‌خواهی یا افسردگی دارند یا مبتلا به بیماری‌های خاص روانی یا اعتیاد هستند. ارجاع به روان‌شناس یا روان‌پزشک یا افرادی که به نوعی می‌توانند به فرد کمک کنند لازم است. توجه به درددل افرادی که به خودکشی تهدید می‌کنند مساله مهمی است که اطرافیان باید به آن بپردازند و با گوش شنوای فعال با متانت، صبر و حوصله گوش دهند و به شکل غیرمستقیم به حل آنها بپردازند.

تهدید به خودکشی در خانم‌ها شایع‌تر اما اقدام به خودکشی در آقایان شایع‌تر است. زنان در مقایسه با مردان 4 برابر بیشتر تهدید به خودکشی می‌کنند اما مردان معمولا موفق‌ترند. دلیل این امر هم خشم از اطرافیان، افسردگی‌های مزمن، ناکامی و ناامیدی است. در صورتی که فردی دست به خودکشی زد سریعا باید قضیه را پیگیری کرد و اقدام‌های درمانی حاد را انجام داد.

خانواده باید در این بین آرامش خود را حفظ کرده و به هیچ عنوان گیج نشوند. لازم است برحسب نوع خودکشی ناموفق اقدام‌های روان‌شناختی مختص به روش خودکشی صورت پذیرد. خانواده باید به گذشته برگردند تا متوجه شوند چرا فرد دست به چنین عملی زده است و آیا لازم است تغییراتی در روش زندگی و ارتباط‌ها داده شود یا خیر. اگر ریشه‌های بیماری نظیر افسردگی و اختلال‌های روان‌پزشکی حاد در فرد وجود دارد لازم است متخصص فن آنها را درمان کند.

روان‌پزشکان معتقدند همه چیز باید به شکل شفاف بیان شود و هرگونه پنهان‌کاری ممکن است نتیجه معکوس به دنبال داشته باشد. اطلاعات ارائه‌شده باید شفاف باشد اما نباید همه اطلاعات را در اختیار همه قرار داد. هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد. بسته به زمان و مکان باید اطلاعات به شکل شفاف داده شود.

اما خودکشی در چه افرادی بیشتر دیده می‌شود؟ آمار خودکشی در خانواده‌های در‌هم ریخته، افسرده، خانواده‌هایی که به طلاق گرفتارند، افراد مجرد و معتاد بالاتر است. افرادی که از نظر مذهبی نیز اعتقادات کمتری دارند بیشتر دست به خودکشی می‌زنند. بیماری‌های جسمی سنگین، سالمندی و مرگ عزیزان هم می‌تواند سبب افزایش گرایش به سمت خودکشی شود. در صورتی که در یک جامعه تنش‌ها کاهش یابد، روابط بهتر و نزدیک‌تر شود، شایعه‌ها کم شود، اعتیاد به مواد مخدر و مشروبات الکلی پایین بیاید و درنهایت میزان ناکامی‌ها کاهش یابد، آمار افسردگی و به تبع آن آمار خودکشی کاهش می‌یابد.

   


نظرات()  

 فروید: تحلیل روانکاوانهء خود  نمی تواند وجود داشته باشد،  اگر چنین بود دیگری چیزی به نام بیماری [روانی] نداشتیم، نامه ها

   


نظرات()  

بیش نویسی یا "hyper graphia" یعنی  انگیزه ای قوی برای نوشتن افکارتان، حالتی حتی یک فرد ممکن است چنان تمایلی به نوشتن پیدا کند که در صورت عدم دسترسی به کاغذ سفید بر روی هرچیز ، حتی دیوار ، رومیزی ، دستمال کاغذی ، کف دست ، منوی رستوران و.... هم بنویسد.

بیماری بسش نویسی در بسیاری از افراد به خصوص هنرمندان وجود دارد. " رابرت شیلد یکی از بیش نویس ترین انسان های روی کره ی زمین بوده است ، وی هر روز حداقل 4 ساعت به نوشتن خاطرات روزانه ی خود می پرداخت و هنگامی که در سن 97 سالگی درگذشت ، یک مجموعه خاطرات با حدود 37 میلیون کلمه از وی برجای ماند که در 94 کارتن بزرگ جا داده شده بود! " لوتیس کارول " نویسنده کتاب "آلیس در سرزمین عجایب " نیز در طول زندگانی خود بیش از 98 هزار نامه برای دوستان وآشنایان نوشت که تعدادی از آنها به صورت رمزدار نوشته شده بود.

این گونه افراد مدام در حال نوشتن هستند و در صورت نبود شرایط مناسب دچار حملات عصبی ، سرگیجه ، حالت تهوع و به خصوص سردرد می شوند. ذهن آنها لحظه ای خالی نمی ماند و مغز ، دایمأ فرمان نوشنت می دهد ، گاهی نیاز به نوشتن حتی حیاتی تر از نیاز به خوردن و خوابیدن است.

" آلیس دیور فلاهرتی "  پزشکی است که خود دچار این بیماری است و پس از دوبار زایمانی که داشت، این بیماری در او شدت می گرفت ، به صورتی که ساعت ها در دفتر کار خود می نشست ومی نوشت . پس از این جریان وی به این فکر افتاد کتابی در این باره بنویسد و اطلاعاتی درباره ی افرادی که به این بیماری دچار هستند بنویسد و نتیجه ی این تحقیقات ، کتابی به نام" بیماری نیمه شب "است زیرا اغلب این افراد در نیمه های شب پشت میز خود نشسته و با شتاب و هیجان فراوان می نویسند ، گویی نوشتن بی وقفه ی آنها تغیر شگرفی در جهلن ایجاد می کند.

" ون گوگ " نقاش برجسته جهان و" شومان " آهنگساز معروف ازکسانی بودند که درحا نوشتن به صورت "هایپر گرافیک" در حال نوشتن، نقاشی کردن وآهنگسازی بودند." داستایوسکی"  نویسنده روسی نیز تا حدی به این بیماری دچار بود ودربعضی زمان ها، چند ساعت یاچند روزدیوانه واربه نوشتن می پرداخت.

پزشکان دریافته اند سیستم لیمبیک که درمغز قرار دارد، مسؤل تنظیم احساسات و عواطف فرد است و هم چنین می تواند باعث تمایل شدید به نوشتن شود. این بخش از مغز با قسمت گیجگاهی ارتباط دارد و به همین دلیل از نظر پزشکی در سلسله بیماری های قسمت گیجگاهی قرار می گیرد. برخی از افراد مانند داستایوسکی ، گاهی دچار تشنج هایی می شوند که به آن TLE یعنی تشنج قسمت گیجگاهی گفته  می شود .       

   


نظرات()  

نوجوانان در سنین بلوغ، تحت فشارهای عاطفی و هیجانی زیادی قرار دارند. در این دوره، نوجوانان به طور طبیعی گرایش به مظاهر نو دارند و در مورد ظاهر، مدل مو و انتخاب پوشش با والدین خود اختلاف دارند. این نوع گرایشات طبیعی، از عوارض دوران بلوغ است که اگر والدین برخورد درستی با آن داشته باشند، با گذشت زمان تعدیل می شود. متاسفانه به دلیل فشارها و محدودیت هایی که والدین بر فرزندان خود اعمال می کنند " تب دوره نوجوانی" در آنها نهادینه شده و والدین و فرزندان وارد یک دوره طولانی لجاجت می شوند. خانواده ها اطلاع چندانی از شرایط دوران بلوغ ندارند و با ظهور علایم دوران بلوغ در فرزندان خود ، دچار ترس شده و به محدود سازی فرزندان خود می پردازند. این شرایط ، باعث می شود که تعارض بین والدین و فرزندان زیاد شده و نوجوان از لحاظ عاطفی تحت فشار شدیدی قرار گیرد. نوجوان در این صورت، برای ارضای نیازهای روانی خود به اجتماع کشیده می شود و با اولین ابراز محبت، احساس "عاشق شدن" در او شکل می گیرد و فکر می کند کسی پیدا شده که او را می فهمد و تایید می کند. در این مقاله قصد داریم عوارض این هیجانات دوران بلوغ را مورد بررسی قرار دهیم:
پشیمانی از قول و قرار ازدواج

از عوارض عشق های دوران بلوغ، رد و بدل شدن قول و قرار ازدواج بین دختر و پسر است.
برخی از نوجوانان تحت تاثیر هیجانات روحی دوران بلوغ، نسبت به هم متعهد شده و قول ازدواج می دهند; اما در اکثر موارد پس از چند سال و با تعدیل هیجانات روحی، به این نتیجه می رسند که تصمیم غلطی گرفته اند ; اما به دلیل قولی که به هم داده اند ، قادر به جدایی نبوده و مجبور به ازدواج می شوند. این احساس تعهد در دختران بیشتر دیده می شود. در این حالت، آنها فکر می کنند که در صورت پایان رابطه، اگر طرف مقابل دچار مشکلی شود ، مسئولیتش با آنهاست و دچار عذاب وجدان می شوند. روان شناسان معتقدند که "بی تجربگی و سادگی نوجوانان در روابط اجتماعی، مشکلاتی در زندگی آینده آنها ایجاد می کند". مدارک دوستی های دوران نوجوانی، عکس، نوشته و هدایایی که بین دختر و پسر رد و بدل می شود، به عنوان تهدیدی برای زندگی آینده آنها مطرح است. برخی از نوجوانان با دوست خود عکس می گیرند و عکس های خانوادگی رد و بدل می کنند. این عکس ها مورد سو» استفاده قرار گرفته و پس از جدایی، وسیله باج خواهی یکی از طرفین (معمولا پسران) می شود. بسیاری از پسران و دخترانی که تجربه این دوستی ها را دارند ، پس از ازدواج خود همواره دغدغه و نگرانی فاش شدن روابط گذشته خود را دارند.
در این دوره، نوجوان برای حفظ این ارتباط تلاش می کند و حاضر است هر هزینه ای برای ادامه رابطه بپردازد. آنها مصر به ادامه ارتباط و حتی ازدواج هستند. در این حالت، قطع رابطه به افسردگی شدید منجر شده و نوجوان بی حوصله می شود، میل به زندگی ندارد و در مواردی نیز دست به خودکشی می زند. بدبینی نسبت به همسر آینده و احساس خیانت، از دیگر عوارض دوستی های دوران نوجوانی است. افرادی که در دوران نوجوانی روابطی با جنس مخالف داشته اند، پس از ازدواج به همسر خود شک دارند. حتی اگر دختر و پسر پس از دوستی با هم ازدواج کنند ، نسبت به هم اطمینان لازم را ندارند و همواره ظن به خیانت دارند. آنها فکر می کنند کسی که حاضر به دوستی با آنها شده ممکن است با دیگران نیز رابطه برقرار کند.

افسردگی و خودکشی

افسردگی پس از جدایی و احتمال خودکشی، از دیگر عوارض چنین دوستی هایی است. پس از ایجاد دوستی، به دلیل ارتباط مستمر، نوعی حالت وابستگی بین طرفین ایجاد می شود.  در این دوره، نوجوان برای حفظ این ارتباط تلاش می کند و حاضر است هر هزینه ای برای ادامه رابطه بپردازد. آنها مصر به ادامه ارتباط و حتی ازدواج هستند. در این حالت، قطع رابطه به افسردگی شدید منجر شده و نوجوان بی حوصله می شود، میل به زندگی ندارد و در مواردی نیز دست به خودکشی می زند. در این شرایط خانواده ها باید نسبت به شرایط آگاه باشند و تعادل برقرار کنند. برخی از خانواده ها با ایجاد محدودیت بیش از حد و جداسازی فرزندان خود و برخی نیز با دادن آزادی های بی حساب و بی منطق به نوجوانان، دچار رفتارهای افراطی می شوند. اما اگر نوجوان احساس کند که می تواند براساس معیارها و ضوابط، رابطه ای منطقی با جنس مخالف برقرار کند، دچار عوارض شایع این روابط نمی شود. گذشته از بی کفایتی و ناآگاهی والدین، شرایط محیطی، تناقضات اجتماعی، افراط و تفریط در مناسبات اجتماعی، به هم ریختگی اوضاع فرهنگی و عدم الگوسازی مناسب برای جوانان در کنار عوارض طبیعی دوران نوجوانی، شرایط را برای ایجاد ناهنجاری های اجتماعی مهیا کرده و موجب ایجاد مشکلات عاطفی و روانی برای نوجوانان شده است.  برخی مطبوعات با بزرگ نمایی حوادث و ناهنجاری های اجتماعی، باعث نگرانی خانواده ها می شوند و فضایی نامناسب و آلوده را در ذهن والدین شکل می دهند.  در این صورت والدین برای جلوگیری از انحراف فرزندان، اقدام به محدود سازی آنها کرده و به طور افراطی آنها را از جامعه جدا می کنند. همیشه این احتمال وجود دارد که نوجوانان عاشق شوند; اما صرف "دل ستانی" مشکل این پدیده نیست بلکه مشکل اصلی از ناآگاهی والدین و فرزندان از چگونگی ایجاد این روابط و حد آن ناشی می شود. در جامعه پیچیده امروز، نمی توان به طور سنتی جوانان را با هم آشنا کرد و باید به نقش اجتماع در این زمینه توجه شود. دانشگاه، محیط کار، مناسبات اجتماعی و رفت و آمدهای خانوادگی،  بسترهای ایجاد ارتباط بین دو جنس مخالف را ایجاد می کند.
با خلاقیت یابی و هدایت نوجوانان به مسیر مناسب، می توان زمینه شکوفایی استعدادها و ارضای نیازهای روانی آنها را ایجاد کرد. با توجه به اینکه نوجوانان در این سنین، نیاز به جلب محبت و ابراز وجود دارند، با خلاقیت یابی و هدایت نوجوانان به مسیر مناسب، می توان زمینه شکوفایی استعدادها و ارضای نیازهای روانی آنها را ایجاد کرد.  انگیزه سازی، ایجاد خلاقیت و الگوسازی مناسب، نقش مهمی در سرگرم سازی نوجوانان و کاهش میزان دوستی های افراطی در بین آنها دارد.

   


نظرات()  

بیماری وسواسی جبری سه بخش اصلی دارد :
1-
افكاری كه شما را بیمناك می كنند ( وسواسها )
2-
اضطرابی كه شما احساس می كنید.
3-
اعمالی كه انجام می دهید تا اضطرابتان كاهش یابد ( اعمال جبری )

وسواس ها
اندیشه ها یا افکار تکراری :‌ كلمات منفرد، جملات كوتاه و گاها قافیه داری كه ناخوشایند، تكان دهنده یا كفرآمیز هستند. سعی می كنید به آنها فكر نكنید اما آنها از ذهنتان دور نمی شوند. شما نگرانید كه احتمالاً بوسیله میكروبها، خاك، HIV یا سرطان آلوده شوید. یا فردی بخاطر بی احتیاطی شما آسیب ببیند.

تصاویر ذهنی : شما كه نشان می دهند اعضای خانواده شما از بین رفته اند یا خودتان در حال انجام عملی خشن یا تعرض جنسی هستید كه كاملاً دور از منش شماست، از جمله چاقوزنی یا تجاوز جنسی به دیگری یا خیانت به شریك زندگی. ما می دانیم افرادی با افكار وسواسی به خشونت روی نمی آورند و این افكار را عملی نمی سازند.

تردیدها : شما ساعتها با خود فكر می كنید كه ممكن است باعث تصادف یا بداقبالی برای فردی شده باشید. ممكن است نگران این باشید كه با اتومبیلتان با فردی تصادف كرده یا در و پنجره منزلتان را قفل نكرده باشید.

نشخوار های ذهنی : شما دائم با خود در مورد انجام دادن یا ندادن یك كار كلنجار می روید در نتیجه نمی توانید ساده ترین تصمیم را بگیرید.

كمال گرایی : اگر امور كاملاً بدرستی به جا آورده نشوند، در جای خود یا در مكان درست خود نباشند، مثلاً اگر كتابها بطور دقیق در قفسه كتاب چیده نشده باشند رنجیده می شوید. در حالیكه دیگران (در شرایط مشابه) رنجیده و ناراحت نمی شوند.

اضطراب وسواسی :
احساس ناراحتی، اضطراب، ترس، گناه، نگرانی یا افسردگی می كنید.
چنانچه عمل تكراری خود را انجام دهید احساس بهتری می كنید. اما این احساس ماندگار نیست.

اقدامات تكراری اجباری یا اجبارها :
اصلاح افكار وسواسی : در مورد افكار خنثی كننده همچون شمارش، دعاخواندن یا تكرار یك كلمه بخصوص فكر می كنید. حس می شود این افكار از وقوع اتفاقات بد پیشگیری می كند. این همچنین می تواند راهی برای رهایی از افكار یا تصاویر ناخوشایندی باشد كه شما را آزار می دهد.

تكرار اعمال یكنواخت : دست تان را مرتب می شویید، كارها را خیلی به آهستگی و به دقت انجام می دهید. احتمالاً اشیاء یا فعالیت هایی را بصورت خاصی می چینید یا انجام می دهید.

چك كردن : بدن خودتان را برای آلودگی، لوازم برقی را برای خاموش بودن، قفل های منزل را برای بسته بودن یا مسیر خودتان را برای امن بودن چك می كنید.

اجتناب : از هر چیزی كه یادآور افكار نگران كننده هستند. شما از لمس اشیاء خاصی، رفتن به مكانهای خاص،‌ انجام امور خطیر و مسئولیت دوری می كنید. بعنوان مثال شما از آشپزخانه به سبب آنكه ممكن است چاقوی تیز در آن بیابید دوری می كنید. انباشتن وسایل بی مصرف و از كار افتاده- شما نمی توانید هیچ چیز را دور بریزید.

اطمینان بخشی : بطور مداوم از دیگران می خواهید به شما بگویند همه چیز روبه راه است
.

   


نظرات()  

حماقت بیکرانِ بشر



بخش دوم و پایانی

مارک پیگل (Mark Pagel)

برگردان

ونداد زمانی


ونداد زمانی - در بخش اول مقاله، مارک پیگل، زیست‌شناس تکامل‌گرا و استاد دانشگاه‌های اروپا و آمریکا تلاش کرده است تا از هراس خود از درجا زدن بشر به عنوان اشرف مخلوقات بنویسد و به حیات چند میلیاردسالی روی زمین بپردازد. او از کهنسالی زمین نوشته است که طی آن انسان‌ها نیز با قابلیت‌های خودشان پا به عرصه وجود گذاشته‌اند.

 

از دید این زیست‌شناس، بزرگ‌ترین دستاورد انسان در این نهفته بود که توانست از عرصه بسیار کند "تحول ژنتیک" فاصله بگیرد و به یمن توانمندی‌اش در "یادگیری اجتماعی"، مسیر تحولات و تطبیق خود با محیط را بیرون از قرار و مدار ژن مهیا سازد.

 

ترس اصلی مارگ پیگل این است که قدرت یادگیری و تقلید از انسان‌های مبتکر، به اصل وجودی بشر تبدیل شده است و روز به روز با گستاخی کمتر و تنبلی بیشتر به سمت تقلید هرچه بیشتر می‌رود. این فاجعه‌ای است که به نظر او شاید ما را به سرنوشت نئاندارتال‌ها آگاه کند که به مدت ٣٠٠ هزارسال، حرف اول را در دوران خود می‌زدند ولی جعبه ابزارشان برای بقا تغییرچندانی نکرده بود و از بین رفتند.

 

مارک پیگل: نتیجه بی چون و چرا و ناخواسته "یادگیری اجتماعی" این است که با سرسختی و پشتکار تمام به دنبال تقلید از دیگران باشیم و بهای چندانی به قابلیت اصلی خودمان ندهیم که ابتکار و اختراع باشد. در عصر ما کافی است یک وسیله کشف شود و به سرعت توسط اکثریت مردم روی زمین مورد تقلید و استفاده قرار بگیرد.

 

اجازه دهید نگاهی به ارزیابی و شباهت بین انتخاب اصلح در ژن‌ها و شباهت آن با انتخاب ایده بهتر در فرهنگ بشری داشته باشیم. انتخاب اصلح در ژن‌ها که از طریق تولید و تکثیر انواع ژن‌ها فراهم می‌شود می‌تواند بالاخره به یکی از آنها تطبیق بهتر را عرضه کند. این ماجرا مترادف است با تولید و تکثیر انواع کنجکاوی‌ها و حدسیاتی که در ادامه به ایده بهتر در زندگی بشر نیز منجر می‌شود.

 

شاید بتوان اذعان کرد که روند خلاقیت و ابتکار ما نیز تصادفی است. ما می‌دانستیم نیزه بهتری می‌خواهیم ولی نمی‌دانستیم چگونه به آن دست بیابیم. این پدیده شاید نمونه‌ای باشد از نحوه سیستم تولید خلاقیت ما که شباهت بسیار به اتفاق تصادفی دارد که در ژن‌ها صورت می‌پذیرد.

 

ژن‌ها با داشتن قدرت تغییر و میل به تکثیر به فرایندی دست می‌یابند که در علم از آن با عنوان "جهش" نام می‌برند. دانشمندان می‌دانند که ژن یک نسل نسبت به نسل دیگر می‌تواند تغییر کند و این‌همه مدیون قابلیت شگرفی است که امکان تغییر و تنوع در ساختمان ژن فراهم می‌کند. عمل کور تکثیر و تنوع هرباره‌ ژن‌ها کاملاً بی‌هدف و بدون قرار از پیش تعیین شده اتفاق می‌افتد، ولی تصادف فرخنده‌ای است که هربار به انتخاب ژن سالم‌تر و تطبیق‌پذیرتر منجر می‌شود. انتخابی که به ساختمان سلولی افزوده چیزهایی را اضافه و همواره آنها را پیچیده‌تر می‌کند.

 

این اتفاق شگرف و فرخنده در دنیای غیر بیولوژیک و در درون فرهنگ بشری نیز صورت می‌گیرد. بشر به مدد قدرت یادگیری اجتماعی و ابتکار، همواره در حال تغییر و اصلاح ابزار و ایده‌های قبلی است. این همان روند بی‌معنایی است که میل به انتخاب اصلح در آن باعث تکامل بیولوژیک می‌شود در روند یادگیری بشر به تحول ایده‌ها می‌رسد.

 

ما می‌دانیم انواع ایده‌ها در اشکال مختلف تکرار می‌شوند تا آن که ایده‌ جدید راه خود را هموار می‌کند ولی بهتر است از خودمان بپرسیم ایده از کجا می‌آید؟ برای پاسخگویی به این سئوال اساسی اجازه دهید برگردیم به اولین اختراعات بشر، به تبر و نیزه و ابزار اولیه‌اش. انسانی که مجهز به قابلیت یادگیری است و به همین دلیل انسان شده است بر اساس تجربه یاد می‌گیرد یک تیر و کمان تیزتر برای شکار بسازد. سئوال این است: آیا او می‌داند نوعِ بهتری از ابزاری که ساخته است وجود دارد؟ ایا این ساختن‌های گوناگون و تمرین برای رسیدن به نیزه بهتر، به اندازه "جهش" ملکولی، تصادفی نیست؟

 

شاید بتوان اذعان کرد که روند خلاقیت و ابتکار ما نیز تصادفی است. ما می‌دانستیم نیزه بهتری می‌خواهیم ولی نمی‌دانستیم چگونه به آن دست بیابیم. این پدیده شاید نمونه‌ای باشد از نحوه سیستم تولید خلاقیت ما که شباهت بسیار به اتفاق تصادفی دارد که در ژن‌ها صورت می‌پذیرد.

 

از این زاویه به بشر هوشمند و اشرف مخلوقات نگریستن همه نگاه ما را به جهان تغییر خواهد داد. به جای آنکه فکر کنیم ما همه جواب‌ها را می دانیم شاید بهتر است اعمال انسانی را به مثابه شانس و تصادف فرخنده‌ای بگذاریم که سلول‌های زنده جانوران را تکامل می‌بخشد. تصادفات و درهم‌آمیزی باورها و برداشت‌هایی که هربار باعث جهش در ایده های جدیدتر می‌شود.

 

مغز بشری که بر اساس آموزش و ابراز ایده‌های خام، سامان یافته است نمی‌توانست حدس بزند که سفینه فضایی و آی‌پاد خواهیم ساخت. پیشنهاد من در این زمینه به این مهم اشاره می‌کند که روند تکامل بر جست‌وجو و کشف ناشناخته‌ها تکیه دارد. خلاقیت از این منظر چیزی جز تلاش تصادفی یاخته‌های عصبی مغز برای تماس و تبادل اطلاعات، امکانات و در نتیجه گردآوردن ایده جدید نیست.

 

دستیابی به دانستنی‌ها و آشنایی با ایده‌های جدید هر روز ارزان‌تر و آسان‌تر می‌شود. این همان هراسی است که در تیتر مقاله اشاره کردم. به نظر می‌رسد وجود شبان- رمه‌گی ما گسترده‌تر می‌شود و ایده‌های جدید و خلق افکار جدید کمتر و سخت تر می‌شوند.

 

مغز ما در یک فرایند ناخودآگاه به گونه‌ای مکرر در حال خلق چاره‌های مختلف و سبک و سنگین کردن آنهاست. به قول کارل پوپر، فرق ما با دیگر حیوانات این است که فرضیه‌ها و حدسیات ما در ذهن ما باقی می‌مانند و به بیرون درز نمی‌کنند. ما قادر هستیم افکار و نیات خود را در ذهن خود آزمایش و همانجا نفی کنیم. همه حرفم این است که بتوانم خصیصه تصادفی بودن خلاقیت را با مکانیسم تصادف شرح دهم.

 

اینشتین به اعتراف خودش نمونه‌ای از ذهن خلاق است که می‌گوید: "من تفاوتی با دیگران ندارم فقط کنجکاوی بیشتری داشته‌ام." کنجکاوی‌ای که به او انگیزه داد تا انواع ایده‌ها، چاره‌ها و پاسخ‌های ممکن را به گونه‌ای تصادفی در ذهن خود به کنکاش بکشاند؛ روندی که امکان شکل‌گیری تصادف فرخنده را در تهیه ایده‌های مهم فراهم می‌آورد.

 

می‌خواهم دوباره برگردم به ادعای اصلی مقاله و بگویم همان دلایل شگرف و تصادفی که ما را صاحب ذهنی خلاق و آموزش‌پذیر ساخته‌اند، توانسته‌اند ما را تقلیدکننده خوبی هم بسازند. تاریخ تحولات تمدن‌ها نیز حکایت از آن دارد که همواره عده قلیلی کشف کردند و مبتکر بوده‌اند.

 

جمعیت ٨٠٠ میلیونی فیس‌بوک که در حال تبادل و تقلید و یادگیری ایده‌ها هستند و به سریع‌ترین زمان ممکن از دستاورد‌های جدید بهره‌مند می‌شوند کمتر انگیزه آن را می‌یابند تا خود مشکل‌گشا و چاره‌ساز باشند. همه به گوگل پناه می‌بریم تا به سرعت به سئوالات ما جواب دهد. دستیابی به دانستنی‌ها و آشنایی با ایده‌های جدید هر روز ارزان‌تر و آسان‌تر می‌شود. این همان هراسی است که در تیتر مقاله اشاره کردم. به نظر می‌رسد وجود شبان- رمه‌گی ما گسترده‌تر می‌شود و ایده‌های جدید و خلق افکار جدید کمتر و سخت تر می‌شوند.

 

متاسفانه کنجکاوی در حال رخت بر بستن است. از دید من، انسان به همان دلایلی که او را اشرف مخلوقات گرداند به ویژه تحت تاثیر قدرت یادگیری و تقلید، به انفعال و وابستگی هرچه بیشتر گرایش پیدا کرده است.

 

به دلیل سیستم جدید گردش آزاد و ارزان شدن دانستنی‌ها از تعداد مبتکران کاسته شده است. اگر در کنار این حقیقت بپذیریم که دانشمندان بزرگ فقط آدم‌های باهوش خوش شانسی بوده‌اند وضعیت هراسناک‌تر می‌شود. چون بلافاصله می‌توانیم حدس بزنیم که شاید همیشه خوش‌شانس نباشیم. هراسی که مرا وامی‌دارد تا باور کنم ما انسان‌ها، به خاطر قدرت یادگیری، به بطالت و تقلید هرچه بیشتر در خواهیم غلتید. این همان نگرانی‌ای است که مرا وادار می‌کند به این بیندیشم که ما موجودات بی‌نهایت احمقی هستیم. ما فراموش کرده‌ایم که قرار اولیه همه ما ابتکار و خلاقیت بود.

   


نظرات()  

چرا ما بی‌نهایت احمق هستیم؟

بخش نخست

مارک پیگل (Mark Pagel)

برگردان

ونداد زمانی

 

ونداد زمانی – آنچه می‌خوانید دیدگاه استاد زیست‌شناسی تکاملی و سردبیر دائره‌المعارف "تکامل" دانشگاه آکسفورد، مارک پیگل است که در مقاله "حماقت بی نهایت بشر معاصر" ارائه شده است. این استاد زیست‌شناسی و عضو آکادمی علمی انگلیس، ضمن ارائه تصویری کوتاه از تاریخ حیات روی زمین و پیدایش انسان، به مسیر تحولی‌ای اشاره می‌کند که بشر را احتمالاً بینهایت احمق کرده است

 

مارک پیگل: من یک زیست‌شناس تکامل‌گرا هستم و کارهایم بیشتر روی اتفاق‌های بزرگی که در تاریخ زمین به وقوع پیوسته متمرکز شده است؛ ماجراهایی که زندگی ما را رقم می‌زنند و در جلوی چشمان ما قرار دارند. تخصص من بررسی پدیده‌های بدیهی هستند که توجه چندانی به آنها نمی‌شود. یکی از همین بدیهیات، قابلیت فرهنگی بشر است. اتفاقی که به راحتی می‌توان از آن به عنوان مهم‌ترین واقعه روی کره زمین یاد کرد. حالا که با این ادعا می‌خواهم نظرم را عنوان کنم و بد نخواهد بود اگر نگاهی فشرده و گذرا به اصل پیدایش زمین و حیات آن در طول حدود این چهار و نیم میلیارد سال بیاندازیم.

 

نشانه‌های حیات، آن هم در شکل بسیار ساده تک سلولی‌هایی که به خودتکثیری دست یافته بودند، به نزدیک به ٣.٦میلیارد سال پیش برمی‌گردد. این موجودات نزدیک به دو میلیارد سال تنها شکل حیات روی زمین بودند. آنها بیشتر شبیه اجداد قدیمی باکتری‌هایی هستند که هنوز روی زمین ما جولان می‌دهند. از ١.٥ میلیارد سال پیش نوع جدیدی از تک‌سلولی به نام ایکاریوتیک پا به عرصه وجود گذاشت که بدن ما هم از آنها ساخته شده است.

 

تک‌سلولی‌های جدید نیم‌میلیارد سال طول کشید تا به سلول‌های ترکیبی تبدیل شوند و دوباره نیم‌میلیارد سال دیگر گذشت و فقط از نیم میلیارد سال اخیر بود که اتفاق‌های جالب و پیچیده‌ای در سازمان چند سلولی‌ها رخ داد. از پانصد میلیون سال گذشته گیاهان شکل گرفتند، ماهی‌ها تحول پیدا کردند و خزندگان و پرنده‌ها به وجود آمدند. در ادامه، از هفت‌میلیون سال پیش، شاهد حضور پستانداران و بشرسانان روی زمین شدیم.

 

بشر به شکلی که می‌شناسیم از ٢٠٠ هزارسال پیش تا به امروز روی زمین قدم زده است. درحقیقت در طول میلیاردها سال عمر زمین، تولد بشر در یک‌هزارم آخر عمر کهنسال زمین به وقوع پیوسته است. با این وجود، طبیعت زمین به شکل فاحشی در طول همین مدت کوتاه دستخوش تغییرات وسیعی شده که مسبب آن بشر است. شیوه قدیم زندگی ژنتیک که حدود چهارمیلیون سال بر زمین تسلط داشت جای خود را به تحول جدیدی داده است که من با عنوان "تحولِ ایده" از آن یاد می‌کنم.

 

با تولد انسان، یک تکامل واقعی به وقوع پیوست که قادر بود انرژی تحولی‌اش را از ظهور و انتقال ایده از ذهنی به ذهن دیگر فراهم آورد، بدون آن که حیات سلولی‌اش مجبور باشد تغییرات ژنتیک خود را عوض کند. به همین خاطر جمعیت بشر اولیه به خاطر تحولِ ایده‌هایش توانست تطبیق بیشتری با طبیعت پیدا کند و تحولی گسترده‌تر و سریع‌تر از تکامل ژنتیک را سامان دهد.

 

تجمع اید‌ه‌های به سرعت ایجاد شده توسط انسان به یک "فرهنگ تطبیق" بدل شد. اتفاقی شگرف و فرخنده که البته یکی دیگر از حقایق بدیهی است که بدون بهای لازم به عظمت آن، هر روز به کار می‌بریم. همه جانوران دیگر لاجرم زندانی محیطی هستند که تحول ژنتیک برای‌شان مقدور ساخته است ولی بشر هر نوع محیطی را از طریق "فرهنگ تطبیق" متناسب با وضعیت خود می‌سازد. بشر به عنوان یکی از انواع جانوران، با به‌کارگیری تکاملِ "ایده" که جدا از قابلیت‌های ژنتیک برای خود فراهم کرده است توانست اشرف مخلوقات شود.

 

فقط بشر است که می‌تواند از طریق دیدن و تقلید رفتار جدید و حتی پیچیده آن را بیاموزد. مهم‌تر از آن اینکه بشر می‌تواند دلیل اعمالی را که تقلید می‌کند درک کند.

 

از دو میلیون سال پیش، بخشی از اجداد اولیه ما به نام "هومو اراکتس" در صحرای آفریقا، نشانه‌هایی از خود به جای گذاشته که حکایت از موجودی ابزارساز می‌کند که روی دوپا ایستاده است؛ ابزاری که از او به جای مانده است این واقعیت را برملا می‌کند که نزدیک به ١.٥ میلیون سال تغییر و تحولی در ابزار این موجود صورت نگرفته است. همین عدم تحول نیز باعث نابودی این نوع می‌شود.

 

هنوز معلوم نیست نئاندرتال‌ها که ابزار پیچیده‌تری ساخته بودند شانس به کارگیری تکاملِِ ایده‌ها را نصیب خود کرده باشند. به هرحال این نوع از اجداد بسیار قدیمی ما پس از ٣٠٠ هزارسال زندگی در اروپا، جعبه ابزارشان وسعت چندانی نیافته بود. در همان دوران، بشر فقط با کمی تفاوت ژنتیک با نئاندارتال‌ها توانست باقی بماند. تفاوتی که باستان‌شناسان و مردم‌شناسان از آن تحت عنوان "یادگیری اجتماعی" یاد می‌کنند. این توانمندی، همزمان برایش فرهنگ و تطبیق را نیز مهیا کرد.

 

تعریف پدیده "یادگیری اجتماعی" کمی مشکل است ولی ما انسان‌ها آن را درک می‌کنیم. به نظر می‌رسد فقط بشر قادر است ازاین توانمندی برخوردار باشد. فقط بشر است که می‌تواند از طریق دیدن و تقلید رفتار جدید و حتی پیچیده آن را بیاموزد. مهم‌تر از آن اینکه بشر می‌تواند دلیل اعمالی را که تقلید می‌کند درک کند.

 

منتقدینی هم هستند که به قابلیت یادگیری حیواناتی نظیر خانواده میمون‌ها، دلفین‌ها و سایر جانوران اشاره می‌کنند، اما نکته اساسی این است که سایر جانوران دلیل تقلیدشان بر اساس پاداشی است که دریافت می‌کنند. میمونی که به ازای یاد گرفتن شستن ظرف کثیف یک موز می‌گیرد برای گرفتن پاداش به شستن ظرف تمیز هم می‌پردازد. همین تفاوت کوتاه بین نوع تقلید بشر و سایر حیوانات آموزش‌پذیر، دره عظیمی بین بشر و دیگران ایجاد کرده است.

 

بشر بدون توجه و تمرکز بر انگیزه اولیه پاداش، امکان دست یافتن به انتخاب بهتر را دارد و می‌تواند انتخابش را برای خود قابل فهم کند. در همین مسیر انباشت دانش و انتقال آن به دیگری و از دیگری به خود است که انتخاب قبلی‌اش را باز هم بر اساس نیاز جدید تحول می‌بخشد، اما حیوانات یک عمل ژنتیک و حتی تقلیدی را به گونه‌ای مداوم فقط تکرار می‌کنند.

 

تاکید و علاقه‌ام به موضوع قدرت تکاملی "یادگیری اجتماعی" به این جهت است که باور دارم این قابلیت به‌طرز شگرفی باعث شکل‌دهی موجودیت انسانی و باور نکردنی ما شده است. من معتقدم این اتفاق به دو دلیل امکان‌پذیر شده است. به باور من، دو وسیله‌ای که قابلیت یادگیری را به ما ارزانی داشته "خلاقیت" و "اجتماعی بودن" ما است.

 

حقیقت وجودی "یادگیری اجتماعی" در این نهفته است که نقش آموزش و نحوه تبادل و ترکیب و در هم‌پیچی آن شبیه و مترادف همان سیستمی است که در حین انتخاب طبیعی و در درون ژن سلول‌ها به وقوع می‌پیوندد. انتخاب اصلح در طبیعت شیوه‌ای است که در بین احتمال‌های ممکن و موجود ژن را وامی‌دارد تا برای تنازع بقا، بهترین آنها را انتخاب کند تا بتواند در خود تغییر جدید را نیز فراهم بیاورد.

 

از این زاویه، شیوه رفتاری که منجر به "تحول بیولوژیک" می‌شود می‌تواند قابل مقایسه باشد با یادگیری اجتماعی بشر که منجر به "تحول ایده" بشر می‌شود. تحولی که با جست‌وجو و انتخاب جدید در بین ایده‌های محتمل و ممکن در بین فرصت‌ها و شرایط مختلف توسط ذهن بشر صورت می‌گیرد. ما با انتخاب بهترین ایده و با تقلید از آن و در نهایت با بهتر ساختن همان ایده با سرعتی سرسام‌آور همان مسیری را می‌رویم که تحول ژنتیک آن را به کندی دنبال می‌کند.

 

ما خیال می‌کنیم موجودات باهوش و مستعدی هستیم ولی قابلیت یادگیری از دیگران عمومی‌ترین خصیصه ما شده است و لازم نیست که خودمان انگیزه و انرژی لازم برای مبتکر بودن را داشته باشیم. اصلاً این سئوال هم ممکن است مطرح شود که چراخودمان نمی‌خواهیم مبتکر باشیم؟ پاسخ آن روشن است: برای اینکه اختراع و ابتکار کار سختی است و زمان زیادی می‌گیرد.

 

من فکر می‌کنم باید با این شکل قیاس با جدیت بیشتری روبه‌رو شد. همانطوری که انتخاب طبیعی در میان جمعیت ژن‌ها از گزینش نمونه بهتر تبعیت می‌کند و قابلیت جدید را موجودیت می‌بخشد یادگیری اجتماعی نیز روی جمعیت بشری و تحول انتخاب شده آن تاثیر می‌گذارد و نحوه بهتری از تطبیق را عرضه می‌کند.

 

منظورم از شکل‌گیری یک موجودیت جدید این است که دستخوش تغییری می‌شویم که از ما انسان جدیدتر می‌سازد. به همین دلیل که یادگیری اجتماعی از ما شخصیت جدیدی می‌سازد می‌خواهم نتیجه بگیرم که ما آنقدر که فکر می‌کنیم هوشمند نیستیم و در اصل، قابلیت یادگیری کم‌کم ما را کم‌هوش‌تر می‌سازد. من به عنوان انسان در میان جامعه‌ای زندگی می‌کنم که در آن شاهد اعمال دیگران هستم و اختراعات‌شان را تقلید می‌کنم. به این ترتیب بدون آن که خودم شخصاً به فکر حل مشکلات و کمبودهایم باشم با دردسر کمتر یاد می‌گیرم و صدالبته به نفع من است که تقلید کنم.

 

اگر قرار است نیزه‌ای درست کنم و ایده‌ای ندارم که چگونه نوع بهتری بسازم، با مشاهده افراد دیگر که به پاسخ تکنیکی بهتر رسیده‌اند مشکلم را برطرف می‌کنم. این بدان مفهوم است که "یادگیری از اجتماع" شرایطی را فراهم کرده است که در طی 200هزارسال گذشته، همواره چشم به عده قلیلی دوخته‌ایم که توانایی و پی‌گیری و از خودگذشتگی لازم برای اختراع و خلاقیت را ایجاد کرده‌اند.

 

ما خیال می‌کنیم موجودات باهوش و مستعدی هستیم ولی قابلیت یادگیری از دیگران عمومی‌ترین خصیصه ما شده است و لازم نیست که خودمان انگیزه و انرژی لازم برای مبتکر بودن را داشته باشیم. اصلاً این سئوال هم ممکن است مطرح شود که چراخودمان نمی‌خواهیم مبتکر باشیم؟ پاسخ آن روشن است: برای اینکه اختراع و ابتکار کار سختی است و زمان زیادی می‌گیرد. برای همین در جست‌وجوی افرادی هستیم که مصیبت‌های ابتکار و خلاقیت را به جان می‌خرند. ما دیگر لازم نیست اشتباه کنیم و وقت وانرژی ما تلف شود. بسیاری از ما همراهی و دنباله‌روی را ترجیح می‌دهیم. این رفتاری است که بخش عمده ما انسان‌ها، از بدو پیدایش با وجود داشتن قدرت ابتکار برگزیده‌ایم.

 

این نوع قضاوت، تصویر دیگری از ما انسان‌ها خلق می‌کند. اگر نقب صمیمانه‌ای به درون انسانی خود بزنیم پی می‌بریم که این نوع داوری با ما سازگاری بیشتری دارد. همه ما می‌توانیم به موارد و ابتکارهای مختلف بشری در طول تاریخ بنگریم و مثلاً ببینیم که اولین نیزه و سپر و تیرک‌مان را چه کسی ساخته است؟ طرح این سئوال هم ضروری است: چه تعداد از ما ایده‌هایی ارائه داده که زندگی بشر را دستخوش تغییر کرده است؟

 

البته همه اعلام خواهیم کرد که این توقع از تمامی بشر غیر واقعی و زیاد است. خب! بیایید از خودمان بپرسیم چه تعداد از ما ایده محدودتری را عرضه کرده که دیگران را متاثر و علاقه‌مند به تقلید از کار ما کرده است؟ نتیجه مشابهی را همه ما احساس خواهیم کرد. همه می‌دانیم که تعداد انسان‌های خلاق و مبتکر نادر کم است. یادگیری از اجتماع که در ذات پیچیده انسان تعبیه شده است ضرورتاً ما را به سمت آموختن، تقلید و دنباله‌روی سوق می‌دهد.

 

این ادعا به نظر سختگیرانه می‌آید که ما در طول 200 هزار سال گذشته بیشتر از هرچیز رمه‌های شبانان بوده‌ایم. ما اگر همین تئوری را در ادامه منطق خود جست‌وجو کنیم بر نگرانی‌های ما به ذات تقلیدکننده بشری افزوده می‌شود. آن هم وقتی که جوامع بشری مرتبط به هم، بیشتر و بزرگ‌تر و به همان نسبت راه‌های تقلید از دستاوردهای مبتکرانه دیگران، آسان ‌تر می‌شود.

 

منبع:

Mark Pagel, Infinite Stupidity, Edge Magazine 

   


نظرات()  

روانشناسی مثبت که رویکرد اصلی روانشناسی در هزاره سوم میلادی نام گرفته است، بر این باور است که نگاه منفی و بیمارمدارانه به آدمی، هم باعث غفلت از جنبه بیشتر سالم و روشن انسان میشود و هم بسیاری از مردم را نسبت به این علم مفید و راهگشا، بیمهر و دلزده میکند. «مارتین سلیگمن» و «چیک سنت میهای» دو نفر از پایهگذاران اصلی این رویکرد، در شمارة 55 مجله «روانشناس آمریکایی» (2000) برای روانشناسی مثبت سه سطح یا حوزه تعریف کردهاند:
1- هیجانهای مثبت مانند: شادی، لذت، رضایت از زندگی، عشق، آرامش، صمیمیت، امید، خوشبینی، نشاط، خنده و شوخی
2- فضیلتها و صفات فردی مثبت که حالات و الگوهای رفتاری پایداری هستند. مانند: شجاعت، پشتکار، صداقت، خرد....
3- نهادها و سازمانهای مثبت چگونگی پایهگذاری و نگهداری نهادها و مؤسسههای مثبت نظیر خانواده، مدرسه، اداره و شهر و گسترش کارکردهای مثبت آنها.
سلیگمن در کتاب « شادکامی اصیل» با استناد به پژوهشهای روانشناختی نشان میدهد که برخورداری از هیجانهای مثبت، سلامت جسمی، روابط دوستانه، روحیه یاریرسانی به مردم، گشودگی ذهن، معنویت و کارآمدی را افزایش و گسترش میدهد. علاوه بر اینها، هر هیجان مثبت، هیجانهای مثبت دیگری را نیز تقویت میکند. شادیها به دو گروه بزرگ شادیهای حسی و گذرا و شادیهای اصیل و پایدار تقسیم میشوند. شاید گذرا یا نشاط، از طریق رفع نیازهای جسمی، پیوند با طبیعت، ارتباط با دوستان صمیمی، شوخی و خنده و نیایش با خداوند، بهدست میآید. شادیهای پایدار که به مفهوم خوشبختی نزدیک است، ترکیبی است از شادیهای حسی، برخورداری از صفات مثبت، غرقه شدن در فعالیتهای سازنده و هدفمندی و معناداری در زندگی.
شادی و آرامش ناشی از فضیلتهای انسانی، بسیار ژرف، گسترده و بادوام است. روانشناسان مثبتگرا، شش فضیلت اصلی و بیست و چهار صفت را که به آنها نیرومندیهای منش میگویند، مشخص کردهاند.

   


نظرات()  

آیا مشکلات دیگران تبدیل به مشکل شما می‌شود؟آیا زندگی دیگران، زندگی شما را تحت تاثیر قرار می دهد؟اگر پاسخ شما مثبت است، شاید یک "هم‌وابسته" باشید.نمی خواهم گیجتان کنم ولی هم‌وابستگی مفهوم نامعلومی‌دارد زیرا وضعیتی تیره، نامعلوم و غم انگیز است. قضیه علمی و پیچیده که تعریف آن در
یک یا دو جمله دشوار می‌باشد. گاهی هم‌وابستگی پاسخ و واکنش فردی در برابر الکلیسم فرد دیگری می‌باشد و گاهی نهبا این حال یک رشته ی مشترک در تمام تجربیات هم‌وابستگی وجود دارد و آن پاسخ و عکس العمل ما نسبت به اطرافیان و ارتباط با دیگران می‌باشد، چه دائم الخمر باشند، چه طبیعی.
هم‌وابسته کسی است که اجازه دهد رفتار فرد دیگری بر او اثر گذارد و برای کنترل رفتار طرف مقابل خود دچار رنج و عذاب گردد. طرف مقابل ممکن است که یک بچه، بزرگسال، همسر، معشوق، برادر، خواهر، والد، پدر یا مادربزرگ، ارباب رجوع یا بهترین دوست فرد باشد.


با شناخت بیشتر هم‌وابستگی مشخص گردیده، افراد زیادی مبتلا به آن می‌باشند: بزرگسالانی که فرزند افراد الکلی بوده‌اند، افرادی که در کنار بیماران روانی زندگی می‌کنند. کسانیکه در ارتباط با بیماران بسیار مزمن بودند و والدینی که فرزندان آنان ناهنجاری رفتاری دارند، حتی الکلی ها و معتادینی که اعتیاد خود را ترک کرده بودند. در ظاهر این دیگران هستند که به هم‌وابسته‌ها وابسته‌اند، ولی واقعیت این است که هم‌وابسته‌ها نیازمند و وابسته به آنها می‌باشند.

   


نظرات()  

فرافکنی چیست؟

فرافكنی در معنای لفظی بر پرتاب كردن رو به بیرون یا رو به جلو دلالت دارد و به فرایند یا اسلوبی اشاره دارد كه افراد به مدد آن، ایده‌ها، تصویرها و امیال را بر محیط بیرونی‌شان تحمیل می‌كنند.فرافکنی یکی از دفاع های روانی است،درست مانند پادتن ها که دفاع از بدن را به عهده دارند. فرافکنی به معنای نسبت دادن غیرارادی رفتار ناهشیارانه خود به دیگران است. به طوری که انگار این ویژگی ها صرفا در دیگری یا دیگران وجود دارد.

در ادبیات غنی ما نیز فرافکنی در این جمله آورده شده است:"کافرهمه رابه کیش خود پندارد"برای مثال:اگرکسی در درون خویش احساس حقارت و خودکم بینی کند ممکن است این ویژگی را به دیگران فرافکنی کندو به این نتیجه برسدکه دیگران او را تحقیر می کنندو رفتار درستی با او ندارند.یا فردی که نسبت به دیگران بدبین است ممکن است رفتار و گفتار دیگران را بد تعبیرکند و به این نتیجه گیری نادرست برسدکه دیگران قصد صدمه زدن به او را دارند یا در پی این هستند که (اصطلاحا) زیرآب او را بزنند.

در فرافکنی ما فقط آنچه را که خودمان هستیم دردیگران می بینیم..برای مثال : اگر خشم را در خود انکار کنید افراد تند خو را جلب می کنید چون احساس خشم سرکوب شده سبب می شود تندخویی اطرافیان را ببینید یا نسبت به افراد تندخو واکنش های بسیار شدیدی از خود نشان دهید چون فکر می کنید شما فرد خشمگینی نیستید و هیچ گونه خشمی در درون تان نیست . اگر از تکبر کسی می رنجید شاید به آن دلیل است که تکبر را در وجود خود نمی پذیریدو آن را انکار می کنید . البته بدین معنا نیست که ما نسبت به ویژگی های منفی در خود یا دیگران بی تفاوت باشیم. طبیعی است که ویژگیهای منفی مانند حسد، تکبر، پرخاشگری، رقابت جویی خصمانه و مانندآن، واکنش های منفی در ما برمی انگیزد، اما اگراین ویژگیها در خودمان باشد و از آن بی خبر باشیم، مطمئنا واکنشهای منفی ما بسیار شدیدتر از کسانی خواهد بود که نسبت به این ویژگی های منفی وجود خود، آگاهی دارند.

علت استفاده از فرافکنی: فرافكنی یكی از مكانیسم‌های دفاعی ناخودآگاه علیه اضطراب محسوب می‌شود. در این معنی خواسته‌ها و انگیزه‌های غیر قابل پذیرش كه با شناخت آنها در "خود"، ممكن است موجب ناراحتی شود، به دیگران نسبت داده می‌شود.

با این وسیله دفاعی، فرد می‌كوشد تا تمایلات نامناسب و ناپسند خویش را به دیگران نسبت دهد و در نتیجه خود را عاری از هرگونه عیب و نقص بداند و خود را از احساس گناه، برهاند. با این وسیله دفاعی، فرد در مورد دیگران با مقیاس خویش قضاوت می‌كند. مثلاً فرد خسیس دیگران را متهم به خسیس بودن می‌كند. انتقاد و سرزنش مداوم از دیگران و نسبت دادن صفات و خصوصیاتی به افراد دیگر، غالباً ناشی از وجود این كیفیات در فرد نسبت‌دهنده است. اینگونه فرافكنی، اساساً نوعی دلیل‌تراشی است. پسری كه در حال دعوا و كتک‌كاری با دیگری است، معمولاً او را برای شروع دعوا مورد سرزنش قرار می‌دهد. هرچند فرافكنی بسیار متداول بوده و بی‌شك در كاهش دادن تنش‌ها در فرد ناراحت و ناكام مؤثر است؛ اما استفاده مداوم از آن برای فرد، خنثی می‌شود؛ زیرا در درجه نخست هیچ‌گونه كمكی به حل مشكل اساسی فرد نمی‌كند و در درجه دوم، استفاده مداوم از این وسیله دفاعی ممكن است فرد را در اوهام و تخیلات فرو برده و نهایتا با عدم شناخت مسئله راهکاری اشتباه برای حل آن اتخاذ کند.

از سوی دیگر معمولا رنجش ما از دیگران به سبب جنبه های حل نشده خودمان است . بنابراین ، بیشتراوقات مطالبی را که به عنوان قضاوت یا راهنمایی به دیگران می گوئیم ، در واقع به "خودمان" می گوییم. مانقطه ضعف های خود را به دیگران نسبت می دهیم و مطالبی را به دیگران می گوییم که در درون خود ماست . هنگامی که در باره دیگران پیش داوری می کنیم ، در حقیقت در باره خود پیش داوری کرده ایم . به علاوه ، در بسیاری از موارد توصیه هایی که به دیگران می کنیم نشانه این است که خودمان به آن توصیه ها نیاز داریم و بخشی از درون ما تشنه این توصیه هاست و آن را می طلبد .خصلت های فرافکنی شده به دیگران خصلت هایی است که در سایه ما به سر می برند و سایه آن بخشی از روان است که در اعماق خودآگاهی یا بین آگاهی و ناخودآگاهی قرار دارد.تا هنگامی که وجود برخی جنبه ها را در خودانکار می کنید ، به این افسانه تداوم می بخشیدکه، سایرین ویژگیهایی دارند که شما ندارید.هنگامی که کسی را تحسین میکنید این فرصت را پیدا می کنید که یکی از جنبه های خود و او را پیدا کنید.

می گویند روزی حکیمی با ملانصرالدین قراری داشت تا با هم به مناظره بنشینند هنگامی که حکیم به خانه ملا رسید او را در خانه نیافت و بسیارخشمگین شد . تکه گچی برداشت و بر درخانه ملا نوشت :"نادان ابله ". ملانصرالدین به خانه آمد و این نوشته را دید و با شتاب به منزل حکیم رفت و به او گفت :"قرارمان را فراموش کرده بودم مرا ببخشید تا به منزل آمدم و اسم شما را بردرمنزل دیدم به یاد قرارمان افتادم"

فرافکنی مثبت و منفی:علاوه بر فرافکنی های منفی باید به فرافکنی های مثبت نیز توجه کنیم، آنها نیز یادآور جنبه هایی در ما هستند. اگر شجاعت یک قهرمان را تحسین می کنید، به این دلیل است که میزان شجاعتی راکه می توانید در زندگی ابراز کنید در او می بینید. بیشتر افراد عظمت خود را فرافکنی میکنندو اگر شما عظمتی را مشاهده می کنید، در واقع عظمت خودتان را می بینید.چشمانتان را ببندید و به این نکته بیندیشید، اگرعظمت فرد دیگری را تحسین میکنید،آنچه می بینید عظمت خودتان است و اگر آن را نداشتید نمی توانستیدآنرا دردیگری تشخیص دهید. شاید شما به شیوه ای متفاوت این ویژگی را نشان میدهید. بنابراین ، می توان گفت وقتی به کسی عشق می ورزید در واقع به دلیل خصلت هایی است که آن فرد دارد و این خصلت ها جایی در تاریک خانه وجود شما پنهان شده اند. کافی است چشمانتان را باز کنید و به خود بنگرید.البته چون نمی توانیم خودمان را بنگریم، به آینه ای نیاز داریم . شما آینه من هستید و دیگران آینه شما. بزرگان دین به ما گفته اند که مومن آینه مومن است. مطمئنا چیزهایی که در خودتان دوست دارید یا ندارید در دیگران می بینید. با شناسایی ودرآغوش کشیدن این جنبه های خود، می توانید با خود و دیگران ارتباط بهتری برقرار کنید.به قول دوست عزیزم آقای فرخی درکتاب و وبلاگ جاودانه ها ۱:اگر با صداقت بدی هایت را دیدی ، بسیاری از دغدغه هایت حل می شوند. یا آنجایی که می گوید:اگرانسان ها در گفتن عیوب یکدیگر غرض ورزی نکنند، خیلی زود همه اصلاح می شوند. یا اینکه : اگر اهل آموختن ادب از بی ادبان باشید بی ادب ترین دردرون شما نشسته است.

اکنون بهتر است چند تمرین ساده اما مستمررا انجام دهیم:

- اگر متوجه شدید که نسبت به رفتار دیگران واکنش شدیدی از خود نشان می دهید، می توانید از خود بپرسید خوب، درست است که فرد الف رفتارهای نامناسبی دارد، ولی چرا من باید تا این اندازه نسبت به او حساسیت نشان دهم و از او متنفر باشم. پس حتما اشکالی در من وجود دارد که تا این اندازه حساس هستم و از طرفی اگر دیگران را افرادی در حال رشد ببینید، به جای نشان دادن واکنش های منفی شدید با انها مدارا خواهید کرد و با خود خواهید گفت رفتارهای نامناسب آنها از تاریخچه زندگی آنها بر می خیزد و اگر زندگی فرصت های مناسبی در اختیار آنان قرار دهد، مطمئنا اصلاح خواهند شد.

- به مدت یک هفته خود را زیر نظر بگیریم، اگر از کسانی رنجیده ایم، دلایل رنجش و رفتاری که باعث این رنجش شده را یادداشت کنیم. سپس برگذشته خود مرور کنیم - آیا تاکنون این رفتارها یا ویژگی های منفی در ما دیده شده است یا خیر؟

- نظر خود را در باره نزدیکان، دوستان ، افراد خانواده و همکاران بنویسیم و در صورت امکان از آنها نیز نظر خواهی کرده یالااقل قبل از قضاوت قطعی کمی به افشای واقعیت فرصت دهیم تا حقیقت روشن شود.

- برای بهتر شدن زندگی، به دیگران چه توصیه ای می کنیم؟ فهرستی از پندارها - قضاوتها و توصیه هایی که به دیگران می کنیم ، تهیه کنیم. آیا تمام تصورات و قضاوتهایمان نسبت به دیگران صحیح هستند؟ آیا این توصیه ها برای خودمان مناسب نیستند؟ شاید این توصیه ها برای ما نیز مفید باشند. پس کافی است به توصیه هایی که به دیگران می کنیم ابتدا خود عمل کنیم تا به نتیجه مثبت فرافکنی دست یابیم.

   


نظرات()  

چرا از ترسیدن لذت می‌بریم؟

چرا از ترسیدن لذت می‌بریم؟ممکن است این پرسش برایتان پیش آمده باشد که چرا انسان‌ها گروه‌گروه به تماشای فیلم‌های ترسناک می‌روند یا در شهر بازی‌ها برای ورود به «تونل وحشت» صف می‌کشند؟ به گفته دانشمندان این قابلیت مغز انسان که می‌تواند ترس را لذت‌بخش سازد احتمالاً کلید کشف علّت هراس‌ها (فوبیا) و اختلالات اضطرابی است.
انسان‌ها وقتی می‌ترسند بدنشان به طور خودکار واکنش «مقابله یا فرار» نشان می‌دهد. ضربان قلبشان افزایش می‌یابد، تندتر نفس می‌کشند، عضلاتشان منقبض می‌شود و توجهشان به واکنش مؤثر نسبت به تهدیدی که پیش آمده، متمرکز می‌شود.
اگر مغز بداند که خطر واقعی وجود ندارد، آنگاه این آزاد شدن سریع آدرنالین برای ما لذت‌بخش می‌شود. بنابراین، رمز لذت بردن از چنین هیجاناتی در دانستن چگونگی برآورد مناسب از میزان خطر واقعی نهفته است. برای مثال، بچه‌ها در بیشتر مواقع، بر آورد بیش از حدّی از خطر دارند و «ترس واقعی» را تجربه می‌کنند. در این مواقع است که آن‌ها به پدر و مادر خود آویزان می‌شوند و گریه می‌کنند زیرا اطمینان یافته‌اند که احتمال خطر زیاد است. امّا بزرگتر‌ها ممکن است ابتدا وحشت کنند ولی پس از آن به خنده روی می‌آورند زیرا به سرعت تشخیص می‌دهند که خطر جدّی و واقعی وجود ندارد.
این پدیده، توصیف‌گر این است که چرا بعضی‌ها می‌توانند از پرش با اسکی، سقوط آزاد با طناب ( bungee Jumping ) و ورزش‌های خطرناک لذت ببرند. اگر از آن‌ها در این مورد سؤال شود خواهند گفت که به دلیل تمرین‌های پیشین و احتیاط‌های لازم، ریسک خطر بسیار پائین است و بدین خاطر می‌توانند از این فعالیت‌ها لذت ببرند.
ساختار کلیدی در مغز انسان که مسئول این تأثیر است به احتمال زیاد «بادامه مغز» ( amygdala ) است که خاطرات پیوندخورده به هیجانات را شکل می‌بخشد و ذخیره می‌کند.
به عقیده روان‌شناسان، توانایی لذت بردن از ترس، یک حس تکاملی را در انسان‌ها به وجود آورده است. همین انگیزه است که به کشف احتمالات جدید، یافتن منابع تازه غذایی و مکان‌های بهتری برای زیستن می‌انجامد. برای انسان‌ها انحراف از معیارها و رسوم عادی، تا یک حدّ معین، لذت‌بخش است.
اگر انسان به طور مکرّر در معرض تحریکات ترسناک قرار گیرد، مغز به آن عادت می‌کند و دیگر آن را به عنوان یک پدیده ترسناک شناسائی نمی‌کند. از همین واقعیت در درمان‌های شناختی برای هراس‌ها و اختلال فشار روانی پس آسیبی استفاده می‌شود. در این روش درمانی، بیمار به مدّت طولانی در معرض چیزی که از آن می‌ترسد (و در واقع ترسناک نیست) قرار داده می‌شود. این شیوه درمانی شناختی، همراه با تجویز دارو، در ۸۰٪ مواقع با موفقیت همراه می‌شود.

   


نظرات()  

کنار آمدن با غم

کنار آمدن با غمشوک روحی، ناباوری، ناامیدی، عصبانیت و آرامش عکس العملهایی هستند که معمولاً بعد از مرگ یکی از عزیزان یا حتی قطع یک رابطه دوستی(احساسی) بروز می کنند.
شدت غمگینی و مدت آن می تواند بسته به ماهیت رابطه و نحوه از میان رفتن آن، به عنوان مثال، مرگ، طلاق، خاتمه دوستی و یا حالات بسیار متفاوت دیگر باشد. مرگ کودک می تواند برای خانواده اش غم سنگینی باشد اما در عوض، مرگ فرد سالخورده ای که زندگی طولانی، شاد و سلامتی را سپری کرده است، احتمالاً برای اقوام جوانتر و فامیل دور سبک خواهد بود، در حالی که ممکن است این مسئله برای همسر همان فرد تکان دهنده و بسیار سخت باشد.
به اعتقاد پژوهشگران تجربه غم و اندوه در چهار مرحله رخ می دهد. مرحله اول وارد شدن ضربه روحی و ناباوری است و در پی آن مرحله دوم درد شدید از دست دادن را احساس می کنیم، مرحله سوم شامل حالت خشم و احساس گناه است و در مرحله نهایی حالت روحی فرد روبه بهبود نهاده و تعادل روحی خود را به دست می آورد.
ممکن است نتوان بین مراحل بعدی به طور کامل تمایز قایل شد، همچنین افراد مختلف در این موارد احساسات متفاوتی دارند. اگرچه، درک روند معمول غمگینی می تواند ما را در فهم احساسات شدید و در بعضی موارد متضاد که به هنگام سوگواری در خود می یابیم، یاری دهد. همچنین به این ترتیب می توانیم از دوستان و نزدیکان خود، در چنین مواردی حمایت کنیم وآنها را یاری دهیم.
● حقیقت ندارد!
هنگامی که جدایی ناگهانی است، مثلاً فردی از دنیا می رود و یا حتی یکی از طرفین(زن یا شوهر) اظهار تمایل به جدایی می کند، عکس العمل فوری ما چیزی جز شوکه شدن و حالت ناباوری نمی باشد. البته این مرحله کاملاً کوتاه (موقت) بوده و به طور معمول برای چند روز یا حداکثر یک هفته ادامه می یابد. معمولاً علائم جسمانی نظیر حالت تهوع، سردرد و بالا رفتن ضربان قلب و تنگی نفس نیز به همراه این حالت شوکه شدن(ضربه روحی) بروز می کند. شدت این علائم جسمانی مربوط به غیرمنتظره بودن واقعه می شود. برخی افراد نیز احساس کرختی و بی حسی را به همراه این حالت تجربه کرده اند، مراسم تدفین به افراد سوگوار کمک می کند که این ضایعه را پذیرفته و به مرحله بعد بروند.
عصبانیت حاصل از دست دادن فرد به دنبال رفع ضربه روحی و پذیرفتن آنچه اتفاق افتاده است، درد و رنج روحی و معمولاً جسمی شدیدی به فرد عارض می شود. بسیاری روانشناسان بر این باورند که این مرحله یک بخش بسیار ضروری و مؤثر در تجربه غم و اندوه است. تا زمانی که رنج و ناراحتی خود را نشان ندهیم، حقیقت از دست دادن کسی را باور نمی کنیم. بسیاری از بازماندگان گریه های شدید، بی تابی، بی خوابی، بی اشتهایی و کاهش وزن را تجربه می کنند. فرد مصیبت زده(سوگوار) نیاز به حمایت شدید روحی، روانی در این دوران دارد. از آن جا که مردم نمی توانند در این احساسات شدید فرد سهیم باشند، شخص سوگوار معمولاً از حمایت روحی لازم برای طی هرچه سریعتر این دوران برخوردار نمی شود و این وضع می تواند از چند هفته تا چند ماه ادامه یاد. فقط نباید فرد سوگوار را خیلی تنها گذاشت.
● احساس بی کسی
در مرحله سوم، عصبانیت و احساس گناه دو احساس اصلی هستند که به سراغمان می آید. در بعضی موارد این خشم متوجه فرد مرده و یا کسی می شود که ما را ترک کرده است.
بعضی اوقات هم ناراحتی خود را به سر دیگران، به خصوص افراد خانواده و یا دوستان و یا کسانی که به نحوی با قطع این رابطه مرتبط بوده اند، خالی می کنیم. کسانی که اعتقادات مذهبی دارند، ممکن است ناراحتی خود را متوجه خدا نمایند که اجازه داده است چنین اتفاقی بیفتد. خشم و عصبانیت احساسی است که سراغ بسیاری افراد در حالات مختلف می آید. ممکن است از احساس خشم نسبت به فرد متوفی احساس گناه بنمائیم. معمولاً احساس سردرگمی و شرمساری می کنیم، افسرده می شویم و از جمع دوری کنیم، به خصوص در صورتی که نتوانیم این احساسات خود را آزادانه بیان کرده و تصدیق کنیم. در حالی که نزدیکانمان می توانند خود نقش مهمی را در بیان آزادانه احساساتمان داشته باشند، باید ا ین نکته را مدنظر داشته باشند که ممکن است در معرض خشم ما قرار بگیرند. در این مرحله، فرد سوگوار ممکن است کسانی را که بیش از همه به آنان نیاز دارد از خود دور کند. برخی افراد دچار حالت غمگینی دایمی(مزمن) شده و باید تحت درمان تخصصی قرار بگیرند تا از این مرحله بیرون آمده و به مرحله بعد که بازیابی تعادل روحی و روانی است پیش بروند.
● بهبود و بازیابی (تعادل روحی)
هرچقدر غم و اندوهمان سنگین باشد، باز هم زمانی فرا می رسد که امید به زندگی در ما بیدار می شود.
انرژی روحی که در روابط گذشته خود ذخیره کرده ایم باید از نو در قالب دوستی ها و روابط جدید پی ریزی شود. ممکن است بسیار آسیب پذیر شده و به سرعت ناراحت شویم و برقراری ارتباط مجدد برایمان دشوار باشد.
ممکن است پذیرفتن این حالت روحی برای خانواده و دوستان سخت باشد. آنان نیز از دست دادن را تجربه کرده اند. فرد بازمانده باید متوجه باشد که برقراری رابطه جدید می تواند به عدم وفاداری نسبت به فرد مرده تعبیر شود و ممکن است به درگیری میان سایر بازماندگان منجر شود. باید این احساس را آشکار و در مورد آن صحبت کرد. به مرور زمان، فرد سوگوار می تواند با لذت به گذشته نگاه کند و بخشهای شاد و جالب روابط گذشته خویش را به یاد آورد. ممکن است حتی در زمانی که روابط جدید احساس شادی و آرامش به ما می دهند، باز هم دچار احساس از دست دادن باشیم، زیرا هرکس به نوبه خود بی همتا است و با مرگ فرد مورد علاقه و یا ترک، نمی توانیم جایگزینی برای او بیابیم، اما احساس شادمانی و رضایت از اوقات خوشی را که با یکدیگر سپری کرده ایم، در نهایت غالب خواهند بود.

   


نظرات()  


انزوا در افراد و روش های دوری از آن

انزوا در افراد و روش های دوری از آنانزوا، احساس تهی بودن و پوچی در درون شماست، احساس می‌کنید از جهان جدا شده‌اید و دورافتاده‌اید و ناگهان از آنچه که مایلید به آن برسید، محروم می‌شوید، انزوا انواع مختلف و درجه‌های متفاوتی دارد. ممکن است انزوا را بعنوان یک احساس مبهم تجربه کرده باشید که گویی بعضی چیزها در وضع رضایت بخشی نیست و نوعی پوچی جزئی، به شما دست می‌دهد. یا احتمال دارد انزوا را بعنوان یک ناکامی بسیار شدید و دردی جانکاه احساس کنید. انزوا، انواع متفاوتی دارد؛ گاهی انزوا مربوط به از دست دادن فرد خاصی است؛ چرا که وی مرده است یا خیلی از شما دور می‌باشد. نوع دیگری از انزوا ممکن است بدلیل احساس تنهایی و عدم ارتباط با مردم ایجاد شود چون واقعاً، از نظر فیزیکی، از مردم جدا شده‌اید، مثل وقتی که شما در شیفت شب کار می‌کنید یا در بخشی از سازمان که به ندرت مردم به آنجا می‌آیند، به تنهایی مشغول کارید. حتی شاید زمانی که مردم در اطراف شما هستند، از نظر روحی احساس تنهایی کنید، چرا که نمی‌توانید با آن‌ها ارتباط برقرار کنید.
- منزوی بودن با فقط تنها بودن تفاوت دارد
لازم به تأکید است که انزوا، مشابه تنها بودن نیست، زیرا همه ما زمانی دوست داریم که تنها باشیم. اما، انزوا احساس تنها شدن و اندوه به خاطر این تنهایی است. و البته، همه ما گاهی احساس تنهایی می‌کنیم. زمانی که به نظر می‌رسد در انزوای خود گیر کرده‌ایم، این‌جا هست که یک مشکل واقعی برای ما پیش آمده است.
- چگونه می‌توانیم در احساس انزوای خودمان دخیل باشیم؟
انزوا یک حالت منفعل و غیرفعال است. یعنی با عدم توجه ما، این حالت به آرامی، باقی می‌ماند و چنانچه هیچ‌کاری برای تغییر آن نکنیم، انزوا ادامه پیدا می‌کند. عجیب اینکه، لحظاتی وجود دارد که ما خود پذیرای انزوا هستیم. حتی گاهی فرو رفتن در این نوع احساسات منجر به افسردگی و ناتوانی می‌شود که البته باعث حال منفعل‌تر و افسردگی بیشتر خواهد شد.
- پیدا کردن روش‌هایی برای تغییر احساس انزوا
۱) تشخیص احساس تنهایی و بیان آن:
در ابتدا، باید بپذیریم که ما احساس تنهایی می‌کنیم، پس باید به آن خاتمه دهیم. گاهی قبول کردن این احساس برایمان دشوار است. باید احساس انزوا را به روش‌های مختلف بیان کنیم. ممکن است خودمان را با نوشتن مطالبی در دفتر خاطرات پیدا کنیم یا نامه‌ای خیالی به یک دوست بنویسیم، نقاشی کنیم یا تصویر چیزی را بکشیم، با صدای بلند آواز بخوانیم و بهرحال هرکار دیگری انجام دهیم تا بتوانیم احسسات درونی‌مان را ابراز کنیم. بیان احساسات به‌ ما کمک می‌کند تا دریابیم برخی از چیزها به احساس انزوای ما مربوط می‌شود مثل غم، عصبانیت و درماندگی.
امکان دارد ما توانایی این را داشته‌ باشیم که بررسی کنیم این احساسات از کجا می‌آیند و چگونه به زندگی ما مربوط می‌شوند. زمانی که ارزیابی این موارد را شروع می‌کنیم، برای ایجاد تغییراتی در احساساتمان نیز توانمندتر می‌شویم.
۲) باید فعال‌تر شویم:
بزرگ‌‌ترین تغییر، از بین بردن حالت رکود و فعال‌تر شدن است. چنانچه ما در حال ازدست دادن کسی هستیم مثل خانواده، پدر و مادر و یا دوست؛ می‌توانیم آن‌ها را ببینیم یا برایشان ایمیل بفرستیم یا به آن‌ها تلفن بزنیم. هم‌چنین، صحبت کردن با یک دوست فهمیده، غالباً به ما کمک می‌کند در حالاتمان تغییراتی ایجاد کنیم.
چنانچه دوست خوبی نداریم، صحبت کردن با یک روحانی، معلم یا مشاور می‌تواند نقطه شروعی باشد. اگر بدلیل از دست دادن فردی که فوت کرده است، تنها شده‌ایم، می‌توانیم ماتم خود را بخاطر از دست دادن وی بیان کنیم و خاطرات خوش با او بودن را به یاد آوریم و مطمئن باشیم که این خاطرات همیشه با ما خواهند بود. و بدین ترتیب می‌توانیم از احساس تنهایی فاصله بگیریم. این کار به هنگام از دست دادن دوست یا عزیزانمان نیز مفید خواهد بود.
۳) در کلوپ‌ها یا فعالیت‌های گروهی شرکت کنیم:
شرکت در برخی فعالیت‌ها یا کلوپ‌ها باعث می‌شود بعضی کارها را به انجام برسانیم. زمانی که دریک فعالیت لذت‌بخش شرکت داریم، ذهنمان از احساس تنهایی دور می‌شود. هم‌چنین، بدین طریق می‌توانیم مستقیماً حالتمان را تغییر دهیم. این کار می‌تواند به ما فرصت ملاقات با مردم را بدهد، افرادی که علائق مشابهی با ما دارند و نیز تمرینی برای رویارویی و دیدن مردم می‌باشد. این تأثیرات گاهی به سرعت و گاهی نیز به کندی صورت می‌گیرد. ممکن است، واقعاً، نیاز داشته‌ باشیم که به سمت دیدن و صحبت کردن با مردم حرکت کنیم.
به منظور جلوگیری از حالت انزوا، باید تلاش کرد به گروه‌های مختلفی که وجود دارند (گروه‌های دوستی، ورزشی، هندسی، اجتماعی، محله و...) ملحق شد، یا علاقه جدیدی را در خود گسترش دهیم فقط به خاطر اینکه فکر می‌کنیم اینکار ما را بهتر و جذاب‌تر می‌کند.
روش بهتر شرکت در کاری است که قبلاً از آن لذت می‌برده‌ایم یا فکر می‌کنیم جالب است. احتمال دارد حتی افرادی را پیدا کنیم که راهی مشابه ما دارند. دریافت حقوق اضافی یعنی اینکه ما درک کرده‌ایم که می‌توانیم وارد بعضی از فعالیت‌ها شده و بدون هیچ‌گونه احساس تنهایی، کاملاً به آن فعالیت علاقه‌مند شویم.
● نتیجه:
هر فردی، در هر زمانی احساس تنهایی می‌کند. بکارگیری برخی از روش‌های پیشنهادی فوق، کمک می‌کند تا بهتر براین احساس فائق شویم. چنانچه دریافتید به سختی می‌توانید با احساس انزوای خود مواجه شوید، ممکن است خواهان کمک گرفتن از یک متخصص سلامت روانی باشید.

   


نظرات()  


اعتماد به نفس خودشیفته ها



افراد خودشیفته ممکن است عاشق خودشان به نظر برسند، اما یک بررسی جدید نشان می‌دهد که غلو خودشیفته‌ها درباره خودشان ممکن است پنهان ‌کننده احساس عمیق حقارت باشد.
به گزارش لایو ساینس بر اساس یک پژوهش جدید افراد خودشیفتهممکن است به روانشناسان بگویند که احساس خوبی درباره خودشان دارند، اما هنگامی روانشناسان این افراد را با یک دستگاه دروغ‌سنج مورد آزمایش قرار می‌دهند، حقیقت آشکار می‌شود و این افراد می‌پذیرند که عزت نفس پایین‌تری دارند.

ارین مه‌یرز، روانشناس در دانشگاه کارولینای غربی که سرپرستی این پژوهش را به عهده داشت، می‌گوید: "یافته‌های ما دال بر این است که افراد با میزان‌های بالای خودشیفتگی ممکن است عزت نفس‌شان بیش از حد واقع نشان دهند. به عبارت دیگر افراد خودشیفته ممکن است به واقع اعتقادی به ادعای خود‌شان درباره بزرگی‌‌شان ندارند."

گرچه خودشیفتگی بیش از همه مشخصه "اختلال شخصیت خودشیفته"- شکل شدید و مخرب زندگی عشق به خود- شناخته می‌شود، اما این به نظر می‌رسد این صلت به درجات گوناگون در افراد سالم از لحاظ روانی هم وجود داشته باشد. افرادی که به میزان بیشتری دارای این صفت هستند، به طور غلوآمیزی خودشان را تحسین می‌کنند، اما بررسی‌های پیشین درباره اینکه این ابراز احساسات مثبت نسبت به خود حقیقی یا ساختگی است، نتایج قاطعی به دست نداده است.

مه‌یرز و همکارانش برای بررسی این موضوع مجبور بودند از روشی اندکی فریبکارانه استفاده کنند. آنها ۷۱ زن دانشجوی دوره لیسانس از دانشگاه می‌سی‌سی‌پی جنوبی را در بررسی‌شان شرکت دادند و از آنها خواستند پرسشنامه‌هایی را پرکنند که برای اندازه‌گیری عزت نفس و خودشیفتگی طراحی شده بود.

بعد این دانشجویان به آزمایشگاه مه‌یر رفتند و مورد ارزیابی‌های روانشناختی بیشتری قرار گرفتند و بعد به آنها گفته شد آنها را به دستگاه دروغ‌سنج متصل می‌کنند تا روانشناسان بتوانند دریابند آنها راست می‌گویند یا نه. سپس از این دانشجویان در مورد موافقت یا عدم موافقت‌شان با عباراتی مانند "من درباره خودم باور مثبتی دارم" را اعلام کنند.

مه‌یرز می‌گوید: "من نقش پژوهشگر را بازی کردم و همیشه روپوش سفید آزمایشگاه را به تن داشتم. ما حتی هنگام اتصال افراد مورد آزمایش به دستگاه دروغ‌سنج ژل رساناکننده پوست را هم به کار می‌بردیم. هدف ما این بود که موقعیت حتی‌الامکان باورپذیر شود."

همه این دانشجویان به دستگاه دروغ‌سنج متصل شدند، اما به برخی از آنها گفته شد اتصال آنها به دستگاه دروغ‌سنج تنها برای تمرین کارکنان است و پیش از شروع بررسی دستگاه خاموش خواهد شد. گروهی دیگر همین مسیر را طی کردند و به آنها گفته شد در حین مصاحبه از لحاظ راستگویی با این دستگاه تحت نظر قرار می‌‌گیرند.

نتایج دوشعبگی جالبی را نشان می‌داد: در زنانی که در آزمون روانی خودشیفتگی نمرات پایینی گرفته بودند، تفاوتی در میزان ابراز عزت نفس، هنگام به اصطلاح "زیرنظربودن" با دستگاه دروغ‌سنج، ایجاد نمی‌شد. اما در زنانی که نمرات بالای خودشیفتگی در آزمون شخصیتی گرفته بودند، هنگامی فکر می‌کردند دستگاه دروغ‌سنجی که به آن متصل هستند، خاموش است، میزان ابراز عشق به خودشان بیشتر می‌شد. اما هنگامی که تصور می‌کردند به دستگاه دروغ‌سنج روشن است و پژوهشگران دروغ گفتن آنها را کشف می‌کنند، به طور قابل توجهی عزت نفس پایین‌تری را ابراز می‌کردند.

این یافته‌ها دال بر این است که افراد خودشیفته حس عمیقی از حقارت را پنهان می‌کنند.

با این حال مه‌یر می‌گوید بر اساس این یافته‌ها هنوز نمی‌توان با اطمینان گفت این اظهارات ساختگی بوسیله خودشیفته‌ها به خاطر خودشان است یا به خاطر دیگران.

مه‌یرز می‌گوید: "خودشیفته‌ها ممکن است سعی کنند با ادعای اینکه خودشان را دوست دارند، احساسات ارزش شخصی‌شان را تقویت کنند. یک امکان دیگر این است که خودشیفته‌ها سعی می‌کنند به این طریق شیوه پذیرش‌شان بوسیله دیگران را تحت تاثیر قرار دهند. ممکن هم هست ترکیبی از هر دو این عامل در کار باشد."

   


نظرات()  

برای فرد کامل هر لحظه و تجربه که می تواند با خود بیاورد، تازه و جدید است.
از این رو هر لحظه قابل پیش بینی و پیشگویی نیست.
بنابراین او در اینجا و اکنون زندگی می کند و هیچ گونه انعطاف ناپذیری و خشکی وجود ندارد و هیچگونه ساختار و چارچوب غیر منعطف بر تجربه شخص تحمیل نمی شود.
ساختار او یک سازمان سیال و دائما در حال تغییر است و از تجربه او نشات می گیرد.
در افراد ناسالم همه تجربه ها در باورها از پیش ساخته ، طبقه بندی و تحریف می شوند.

   


نظرات()  

تاثیر عوامل اجتماعی در بروز بیماری روانی


بدون تردید عوامل اقتصادی ـ اجتماعی در تامین سلامت و ابتلا به بیماری، بویژه بیماری‌های روانی نقش موثر دارند.گرچه اطلاعات آماری و عینیِ موجود در این رابطه محدود است. اما امکان دستیابی به معیارهای منطقی که در شیوع و بروز بیماری روانی موثرند غیر ممکن نیست.

البته شیوع بیماریهای روانی در گذشته به فراوانی امروز نبود و در هیچ عصری، شدت عواملی که بر سیستم عصبی انسان فشار وارد می‌کنند و موجبات نابسامانی و پریشانی افکار وعواطف وی می‌شوند، مانند عصر حاضر نبوده است. به نظر می‌رسد یکی از شیوه‌های نامتعارف و در واقع عمده ترین شیوه غیر معمول ِ پاسخ به استرس‌های اجتماعی، بیماری‌های روانی‌اند.

بدیهی است كه سلامتی یك نعمت بسیار با ارزش و نسبتاً كمیاب است كه همانند ثروت، تحصیلات، و منزلت به طور نابرابر در جامعه و در میان افراد و گروه‌های متعدد جامعه توزیع شده است. این فشارهای نابرابر، نحوه تعبیر و تفسیر آنها و شیوه‌ها و راهبردهای معمول و غیر معمول برای مقابله با آنها است که در پدیدآیی بیماری‌های روانی نقش اساسی را دارند. لذا نه فقط بیماری توسط عوامل اقتصادی- اجتماعی شكل می‌گیرد. بلكه علل، پیامدها و درمان افراد مبتلا به بیماری روانی زمینه اقتصادی- اجتماعی دارد.

در این میان، كمتر نوشته‌ای به تبیین نظری این اختلال مبادرت كرده و بیشتر، معیارهای اختلالات روانی مورد بررسی قرار گرفته است و اگر هم درباره علت‌شناسی و عوامل به وجود آورنده این اختلال سخنی به میان آمده یا بسیار موجز و مختصر بوده یا در مورد عوامل اقتصادی واجتماعی كمتر سخن رفته است.

هر چند همه افراد در برابر تاثیرات محیط اجتماعی به یك شكل واکنش نشان نمی دهند. برخی به آسانی تسلیم تاثیر محیط می شوند وبرخی دیگر در برابرآن مقاومت می‌كنند.

حتی در وضع ساده آزمایشگاهی هم نمی توان مطمئن بود که محرک خارجی واحد در نظر دو فرد به یک معنی است، زیرا بستر جامعه و گذشته فرد ممکن است در واکنش او موثر باشد.

بنابراین، ساختار جامعه بر فرصت‌های زندگی اعضایش تاثیر می‌گذارد و آسیب پذیری افراد در برابر اثرات ضایعه، تحت تاثیر پایگاه اقتصادی-اجتماعی قرار می‌گیرد.

هنگامی كه بلایا یا رویدادهای دردناك اتفاق می‌افتند، به تبعِ آن شرایطی به وجود می‌آید كه بر نحوه واكنش افراد به آن رویداد تاثیر می‌گذارد، بلایا توسط افرادی تجربه می‌شوند كه به خاطر موقعیت جامعه ای، تجارب زندگی‌شان در محیط اجتماعی و داشتن و نداشتن سرمایه اجتماعی برای مقابله با رویدادها، در برابر استرس‌های اجتماعی واكنش‌های متفاوتی از خود بروز می‌دهند.

لازم به ذكر است كه ساخت بیش از ده بیمارستان مستقل روانپزشكی و تمركز ده‌ها بخش اعصاب و روان در بیمارستان‌های شهر تهران، حاكی از آن است كه این پدیده، مسئله فردی و شخصی نیست و باید همچون مسئله جامعه ای و ساختاری با آن روبرو شد. بدیهی است که بستری کردن بیمار یکی از شیوه‌های درمانی روانپزشکی است و در سال‌های اخیر مراقبت‌های سرپایی و روزانه، سریعتر از بستری کردن گسترش یافته اند.

بنابراین نشانه‌های آشفتگی روانی نظیر احساس افسردگی، اضطراب، رفتارهای ناسازگار و ناهماهنگ، بیشتر پیامد‌های یك محیط اجتماعی تنش‌آفرین‌ هســـتند و وزنِ عوامل اجتماعی نسبت به عوامل ژنتیکی و بــیولوژیکی به مراتب بیشتر است.

بنابراین شانس بروز بیماری روانی با عواملی نظیر جنسیت، وضع اقتصادی-اجتماعی، تاهل، بافت محله و موقعیت شغلی فرد تغییر می‌كند و كم‌توجهی به وزن عوامل یاد شده و تمركز بر عامل زیستی (بیولوژیكی) و روانی، نوعی تقلیل‌گرایی و سطحی‌نگری را به ذهن متبادر می‌كند.

لذا پرستارمطلقه‌ای که دارای فشار نقش‌های مادری، خانه داری و شغل فرودست است و به علت فشارهای زندگی دچار بیماری روانی می‌شود بطور مسلّم با تجویز قرص‌های آرام‌بخش مسئله مستاجر بودنش حل نخواهد شد و در واقع تجویز روانپزشک نوعی پاک کردن صورت مسئله را به همراه دارد.

لذا متاسفانه روانپزشکی هنوز هم بیمار را بدون در نظر گرفتن موقعیت اجتماعی او تحت درمان قرار می‌دهد.

این موضوع همراه با ناتوانی در یافتن علل این اختلالات، منجر به ارائه غیر علمی (بصورت آزمایش و خطای عملی) درمان شده است.بنابراین، نادیده گرفتن عوامل بنیادیِ اقتصادی-اجتماعی در بروز بیماری‌های روانی و عدم شناخت علمی و دقیقِ عوامل یاد شده به عنوان متغیرهای مستقل، ضرورت پرداختن به این پدیده جامعوی را دو چندان كرده است.

بنابراین با توجه به این كه سالها است در بسیاری از دانشگاه‌های كشورهای توسعه یافته، درسی تحت عنوان «جامعه شناسی بیماری‌های روانی» تدریس می‌شود و تاكنون در قلمرو مذكور و در زمینه تاثیر مجموعه‌ای از نابرابری‌ها (نظیر اقتصادی، طبقه‌ای، جنسی، سنی، تحصیلی و غیره) بر الگوهای خاص سلامت و بیماری روانی تحقیقات قابل ملاحظه‌ای صورت گرفته است ولی در كشور ما در این زمینه كار چندانی صورت نگرفته است.

چنانچه وضعیت سلامتی را برای گروه‌های سنی مختلف ِ هر یک از دو جنس، موقعیت اجتماعی- حرفه ای و محل سکونت افراد در کلان شهر تهران مورد بررسی قرار دهیم از نظر تعداد و میزان اشاعه، و پیشرفت بیماری‌ها، وضعیت موجود در این زمینه نامطلوب خواهد بود.

بنابراین تاثیر نابرابری‌های اقتصادی و اجتماعی و وسعت نابرابری‌ها به حدی است که پرداختن به همه آنها در این چکیده امکان پذیر نیست.

پر واضح است كه تاثیر عوامل یاد شده در بسیاری از جوامع انسانی از جمله در ایران،

زمینه ساز بسیاری از استرس‌ها و بیماری‌های روانی است، در واقع پدیده استرس و آشفتگی‌های روانی در کلان شهر تهران از شكل فردی و روانشناختی خارج شده و می‌رود که زندگی فرد و جامعه را مورد تهدید جدی قرار دهد.

لذا دانستن کارکرد پنهان ِساختارهای پهن دامنه جامعه در ایجاد فرصت‌های نابرابر اجتماعی و بروز آشفتگی‌های روانی که به عنوان متغیر مستقل در اینجا تعریف شده است برای متولیان امور بسیار با اهمیت و ضروری به نظر می رسد.

*علل جامعه شناختی خودکشی از منظر دورکیم

دورکیم درکتاب «تقسیم کار» خود براین اعتقاد است که «خودکشی همراه با تمدن ظاهر می‌شود یا حداقل آن چه به شکل خودکشی در جوامع فروتر ملاحظه می‌شود، خصوصیات ویژه‌ای دارد...». (دورکیم، 1359: 284) استدلال دورکیم به این شرح بود که: «خودکشی را باید یک رخداد به هنجار و عادی قلمداد کرد اما افزایش ناگهانی میزان خودکشی در برخی از گروه‌های جامعه یا کل جامعه یک رخداد نا به هنجار و نشان دهنده اختلال‌های نوپدید در جامعه است».

( کوزر، 193:1380 )

وی در مورد عامل دین معتقد است که مذهب انسان را در مقابل خودکشی حفظ می‌کند به این دلیل است که مذهب خود یک اجتماع است و ممکن است کارکرد اجتماع را هم داشته باشد

(دورکیم، 1378: - 189-186).

مدل دورکیم در مورد قدرت بازدارندگی دین در مورد ارتکاب به خودکشی نشان داده است که افراد مذهبی کمتر دست به خودکشی می‌زنند زیرا که زندگی خود را متعلق به خدا می‌دانند و معتقدند که فقط خداوند می‌تواند در زمان مقرر زندگی آنها را بگیرد.(محمد پور، 1383:157).

دورکیم در کتاب خودکشی عوامل اجتماعی خودکشی را به چهار صورت دسته‌بندی می‌کند:

1- خودخواهانه

2- دیگر خواهانه

3- آنومیک

4- تقدیر گرایانه

*خودکشی خودخواهانه: (Egoistic)

دورکیم این نوع خودکشی را خاص جوامع و اجتماعاتی که دارای فلسفه وسنت فرد‌گرایی، استقلال‌طلبی افراد، خوداتکایی و خودکفایی هستند، می داند.

در چنین جوامعی به واسطه میزان کنترل اجتماعی و فشار جمعی بسیار کم، تضعیف روح‌جمعی، بی‌طرفی سازمان‌های اجتماعی در مسئولیت‌های فردی، غلبه مناســبات و روابط ثانویه و رسمی بر روابط اولیه و نخستین و نداشتن تعلق عمیق فرد به گروه، کمبود یا اختلال شدید همانند سازی با گروه‌های اجتماعی و نداشتن پشتیبانی اجتماعی و سرپرستی عاطفی و روانی سازمان‌ها از فرد سبب افزایش تمایل او به خودکشی در شرایط بحرانی می‌شود.

در این جوامع افراد شدیداً به اراده خود وابسته‌اند و رفتار خود را بنا به میل شخصی شان تنظیم می‌کنند و ارزش‌های حاکم بر جامعه در انتخاب آنها تأثیری ندارد البته این میزان فردگرایی بسته به جوامع متفاوت، تغییر می‌کند.



*خودکشی دیگر خواهانه(Altruistic)

خودکشی دگر خواهانه بیشتردرجوامع ابتدایی و به صورت یک وظیفه اجتماعی تجلی پیدا می‌کند ؛ مثل رسم ساتی هندوان یا خودکشی مردان درآستانه سالمندی و افراد بیمار در قبایل فیجی ومانگا (دورکیم، 254:1378 ـ 253).

در این گونه جوامع میزان کنترل و فشار گروهی به شدت بالا، تعلق گروهی بسیار عمیق و همانند سازی با گروه بسیار شدید است تا حدی که موجودیت فردی مستقل از موجودیت گروهی نامفهوم قلمداد می‌شود و در مجموع می‌توان گفت که دراین گونه جوامع، تقسیم کار محدود، احساس همبستگی بالا و پیوند و احساس یگانگی به علت همانندی شرکت درآداب و رسوم مشترک است گاه به ویژه در زمان جنگ، افراد ممکن است زندگی خود را در راه به انجام رسانیدن بعضی از اهداف ارزشمند گروهی، فدا كنند، چنانچه این گونه رفتار‌ها به عنوان یک شجاعت و از خود گذشتگی بار ارزشی فوق العاده مثبت گرفته و مورد تائید واقع می‌شود، لذا سربازان و داوطلبان جنگی برای ماموریت‌های خطرناکی که می‌دانند هیچ گونه شانسی برای زنده ماندن ندارند، داوطلب می‌شوند.



*خودکشی آنومیک: (Anomic)

خودکشی آنومیک معلول نداشتن تعادل، دگرگونی ساختاری، وقفه ناگهانی شدید یا تغییرات عمیق و سریع سازمان‌ها ونظام‌های اجتماعی است که خوداین عوامل معلول کسادی سازمان اقتصادی، ازهم پاشیدگی ارزش‌های سنتی، تورم، تغییر حکومت و انقلاب و.. است. چهار شاخص در بروز این نوع خودکشی مؤثر است:

تغییرات سریع اجتماعی

آشفتگی در نظام جمعی و نظم عمومی جامعه داشتن مشاغل حرفه‌ای و لیبرال

طلاق و در نتیجه آن اغتشاش در روابط بین هدف و وسیله خانواده. (محسنی تبریزی 137:1373 ـ 135) (شیخاوندی، 1373: 69 )



*خودکشی تقدیرگرایانه (Fatalistic):

این خودکشی نوعی عکس العمل به بازبینی، کنترل و تنظیم اجتماعی جامعه است ؛زمانی که جامعه به حد مفرط و شدیدی دست به « ایجاد نظمی دستوری» می‌زند و ( فرد به شدت تحت انقیاد و تقلید اجتماعی قراردارد وهرچیزی تحدید شده، کنترل شده، منظم، خشک و بی روح است ). دراین مواقع حق گزینش از افراد سلب شده و فرد تحت شرایط اجباری، نمی‌تواند اهداف و راه‌های رسیدن به آنها را فراهم کند و سرانجام به قضا و قدر تن می‌دهد (محسنی تبریزی، 1373:137) (شیخاوندی، 1373:70 ).

به طور خلاصه دورکیم خودکشی را بر حسب دو متغیر مستقل، یعنی یکپارچگی و هنجار، تشریح و تبیین می‌کند.

یکپارچگی و هنجار اگر بیش یا کمتر از حد معمول باشد باعث خودکشی می‌شوند.ازاین رو بالا بودن میزان یکپارچگی (دگر خواهی) و پایین بودن میزان یکپارچگی (خود خواهی) ونیز بالا بودن میزان هنجار‌ها (تقدیر گرایی) و پایین بودن میزان هنجارها (هنجار گسیختگی) باعث خودکشی می‌شود بنابراین خود خواهی و هنجار گسیختگی علل اصلی خودکشی در دنیای مدرن است.(راب استونز، 1379: 82-81).

مصطفی آب روشن کارشناس ارشد جامعه شناسی و عضو انجمن جامعه شناسی ایران

   


نظرات()  

در این مقاله با چهار نظریه معروف که برای توضیح و توصیف دوست داشتن، عشق و دلبستگی عاطفی ارائه شده آشنا می‌شویم.

1- دوست داشتن در مقابل عشق (نظریه رابین)
زیک رابین، روان‌شناس، عشق را متشکل از سه عنصر می‌داند:

دلبستگی- شرط محبت کردن و بودن با فردی دیگر.
محبت- ارزش‌گذاری نیازها و خوشی‌های دیگران به قدر نیازها و خوشی‌های خود.
تعلّق- به اشتراک گذاشتن افکار، احساسات و تمایلات خصوصی خود با فردی دیگر.

رابین در کنار مطرح ساختن دیدگاه فوق، دو پرسشنامه نیز برای اندازه‌گیری این متغیرها به وجود آورده است. او درابتدا در حدود 80 پرسش برای به دست آوردن نگرشی که یک فرد درباره عشق دارد طراحی کرد. این پرسش‌ها بر حسب این که منعکس‌کننده احساس دوست داشتن یا احساس عشق بودند، مرتب شده بودند. این دو مجموعه پرسش بین 198 دانشجوی دوره کارشناسی توزیع شد و تحلیل‌های آماری بر روی پاسخ‌ها به عمل آمد.

نتیجه به دست آمده به رابین اجازه داد تا 13 پرسش برای «دوست داشتن» و 13 پرسش برای «عشق» را که معیارهای قابل اطمینانی برای این دو متغیر بودند، تعیین کند.

نمونه‌های زیر، مشابه برخی از پرسش‌هایی است که در «مقیاس دوست داشتن و عشق» رابین وجود دارد:

اندازه‌گیری «دوست داشتن»

1- من احساس می‌کنم که ........... آدم محکم و استواری است.
2- من به نظرات و عقاید ........... اطمینان دارم.

اندازه‌گیری «عشق»

1- در من یک حس قوّی انحصارگری نسبت به ........... وجود دارد.
2- خیلی دوست دارم که ........... با من محرمانه صحبت کند.
3- من برای ........... تقریباً هر کاری خواهم کرد.

عشق یک مفهوم عینی نیست و بدین خاطر اندازه‌گیری آن دشوار است. «مقیاس دوست داشتن و عشق» رابین، روشی را برای اندازه‌گیری احساس پیچیده عشق پیشنهاد می کند.

2- عشق دلسوزانه در مقابل عشق شهوانی (نظریه هاتفیلد)
به عقیده الین هاتفیلد، روان‌شناس، عشق دو نوع اصلی بیشتر ندارد: عشق دلسوزانه و عشق شهوانی. عشق دلسوزانه، مشخصه‌اش احترام متقابل، دلبستگی، عاطفه و اعتماد است. عشق دلسوزانه معمولاً در فضایی از احساس درک متقابل و احترام مشترک برای یکدیگر، رشد می‌یابد.

مشخصه عشق شهوانی، هیجان شدید، جاذبه جنسی، اضطراب و عاطفه است. هنگامی که به این هیجانات شدید از سوی مقابل نیز پاسخ داده شود، فرد احساس خوشحالی و ارضاء می‌کند. امّا عشق یک سویه به احساس یأس و نومیدی و افسردگی می‌انجامد. به عقیده هاتفیلد، عشق شهوانی، عشقی گذرا است و معمولاً بین 6 تا 30 ماه بیشتر دوام نمی‌آورد.

به گفته هاتفیلد، عشق شهوانی هنگامی که انتظارات فرهنگی مشوّق عاشق شدن باشد، یا هنگامی که فردی با ایده‌های پیش پنداشته شما در مورد معشوق ایده‌آل مطابقت داشته باشد و یا هنگامی که حضور فرد دیگری باعث افزایش تحریک فیزیولوژیکی شما گردد، برانگیخته می‌شود.

3- مدل رنگ‌های اصلی (نظریه جان‌لی)
جان لی در کتاب خود به نام «رنگ‌های عشق» که در سال 1973 منتشر شد، انواع عشق را با رنگ‌های اصلی مقایسه کرده است. درست همان گونه که سه رنگ اصلی وجود دارد، جان لی سه سبک اصلی هم برای عشق قائل شده است. این سه سبک عبارتند از: 1) عشق به یک فرد ایده‌آل، 2) عشق به عنوان یک بازی و 3) عشق به عنوان دوستی.

جان لی درادامه تشبیه خود می‌گوید که همان گونه که سه رنگ اصلی با یکدیگر ترکیب شده و رنگ‌های مکمل را به وجود می‌آورند، این سه سبک اصلی عشق نیز می‌توانند با یکدیگر ترکیب شده و 9 سبک متفاوت و ثانویه عشق را به وجود آورند. برای مثال، ترکیبی از سبک‌های اول و دوم به عشق شیدایی یا عشق وسواسی می‌انجامد.

6 سبک عشق از دید جان لی

سه سبک اصلی

1- عشق به یک فرد ایده‌آل
2- عشق به عنوان یک بازی
3- عشق به عنوان دوستی

سه سبک ثانویه

1- عشق شیدایی- وسواسی (ترکیب 1 و 2 اصلی)
2- عشق واقع‌گرایانه و عملی (ترکیب 2 و 3 اصلی)
3- عشق فداکارانه (ترکیب 1 و 3 اصلی)

4- نظریه مثلثی عشق (نظریه اشترنبرگ)
رابرت اشترنبرگ، روان‌شناس، نظریه مثلثی عشق را ارائه کرده است. او سه مؤلفه را برای عشق در نظر گرفته است: صمیمیت (رابطه نزدیک)، میل جنسی و تعهد. ترکیبات مختلف از این سه مؤلفه به انواع مختلفی از عشق می‌انجامد. برای مثال، ترکیب صمیمیت (رابطه نزدیک) و تعهد به عشق دلسوزانه و ترکیب میل جنسی و رابطه نزدیک به عشق شهوانی می‌انجامد.

به گفته اشترنبرگ، رابطه‌ای که بر مبنای دو یا بیشتر از این عناصر بنا شده باشد، بادوام‌تر از عشقی است که تنها بر اساس یکی از این مؤلفه‌ها باشد. اشترنبرگ از واژه «عشق کامل» برای توصیف عشقی که از ترکیب هر سه مؤلفه، یعنی رابطه نزدیک، میل جنسی و تعهد به وجود آمده باشد، استفاده کرده است. به عقیده اشترنبرگ، هر چند این نوع عشق، قویترین و بادوام‌ترین نوع عشق است ولی بسیار نادر می‌باشد.

   


نظرات()  

ریشه افسردگی در کودکی



ونداد زمانی ـ ده‌ها سال است که میزان تاثیر اندیشه‌های فروید درباره اهمیت دوران کودکی در شکل‌گیری شخصیت انسان‌ها کاهش یافته است. به‌جای آن مدت‌هاست که شناسایی کاربرد فیزیکی مغز و فعل و انفعالات شیمیایی هورمون‌ها و عصب‌ها در ایجاد هنجارها، حرف اول را در دانشکده‌های روان‌پزشکی و روان‌شناسی می‌زند.

 

دیگر تاکید چندانی بر «مرحله آینه» ژاک لاکان نمی‌شود که با ظرافتی فیلسوفانه، روبه‌رو شدن نوزاد با تصویر خود در آینه را اولین جلوه‌های خودفریبی و حتی خودخواهی‌های بشر می‌دانست. روان‌پزشکان و روان‌شناسان اصراری ندارند که برای یافتن علاج افسردگی بزرگسالان، نقبی به دوره‌های تغییر و تحول روحی آن‌ها هنگام بلوغ جنسی‌شان و عشق‌های ممنوع آن‌ها بزنند.

 

با این‌همه، موج جدیدی از تئوری‌ها و تحقیقات علمی نظیر «روان‌شناسی تکاملی» در حال گسترش دامنه خویش هستند. روان‌شناسی تکاملی این اواخر رونق چشمگیری پیدا کرده است چون ضمن پذیرش و تاکید بر نحوه کارکرد شیمیایی مغز، از تاثیرات ناهنجاری‌های اکتسابی در روان بشر نیز غافل نمی‌ماند.

 

به‌تازگی، تحقیق مفصل و همه‌جانبه‌ای* به کمک روان‌شناسان سه دانشگاه آمریکایی روزولت، استانفورد و کالیفرنیا منتشر شده است مبنی بر این‌که ناهنجاری‌ها و شوک‌های دوران کودکی، از عوامل موثر در ابتلای فرد به افسردگی در دوران بزرگسالی است.

 

از حیث پزشکی ثابت شده است که مغز بشر قابلیت عجیبی به نام «فرار از یادآوری حوادث ناگوار» دارد؛ روشی که همچون تیغی دولبه، هم شیوه‌ای مفید برای فرار فرد از کابوس و بحرانی است که پیش از این در زندگی خود با آن روبه‌رو بوده است و هم در وی نوعی عادت به تسلیم و ضعف در برابر بحرانی را افزایش می‌دهد که قادر به هضم آن نیست.

مغز بشر قادر است عصبهای آسیب‌دیده را از بین ببرد ولی برای رسیدن به این آرامش، ناگزیر است مانع از تشکیل سلول‌های جدید مغز در منطقه هیپوکمپوس شود که کارش ترمیم و مقاومت ذهن در برابر فشارهای روحی است.

 

بررسی سیستم دفاع غریزی مغز یعنی «فرار از یادآوری حوادث ناگوار» پایه و اساس تحقیقات سه دانشگاه آمریکایی یادشده بوده است. آن‌ها با جمع‌آوری تحقیقات‌شان پی برده‌اند که حوادث ناگوار و شوک‌آور دوران کودکی، نظیر مرگ اعضای خانواده، طلاق والدین، تنبیه و توهین فیزیکی و روحی، زمینه مساعدی برای افسردگی فرد در بزرگسالی ایجاد می‌کند.

پژوهشگران دانشگاه‌های آمریکایی به پشتوانه مدارک مستند نشان داده‌اند افرادی که دچار ضربه‌های کمابیش سخت روحی در دوران کودکی شده‌اند، در بزرگسالی تبدیل به انسان‌های حساسی می‌شوند که زودتر و بیشتر از افراد دیگر، افسرگی را تجربه می‌کنند.

 

پژوهشگران برای آن‌که نشان دهند ناملایمات دوران کودکی چگونه در بزرگسالی نمود پیدا می‌کند و ذهن انسان به چه دلیل از تحمل کمتری نسبت به مشکلات زندگی برخوردار است و به عبارتی « از کاه، کوه می‌سازد»، به‌طور مشخص از صد فرد بزرگسال که سابقه افسرگی شدید داشته‌اند دعوت کرده است تا در یک سنجش مقایسه‌ای شرکت کنند.

 

جمع‌بندی سنجش مزبور به‌شکل چشمگیری یا دیدگاه‌های روانکاوانه فرویدیسم هم‌سانی دارد. بر اساس این تحقیق، پژوهشگران سه دانشگاه روزولت، استانفورد و کالیفرنیا پی برده‌اند که جست‌وجو در تاریخچه شخصی افراد، ناخواسته روانکاوی معروف به فرویدیسم را تائید می‌کند که مدت‌هاست برخی قابلیت‌های علمی آن به زیر سئوال رفته است.

این تحقیق نشان می‌دهد: چون افراد افسرده در زمان وقوع حادثه ناگوار از توانایی تشخیص وضعیت خود و اطرافیان‌شان عاجز بوده‌اند، زاویه‌دیدشان نسبت به مسائل پیرامون محدود می‌شود و هربار در مواجهه با یک اتفاق ناخوشایند، با هجومِ خاطرات دلسردکننده و تلخ گذشته روبه‌رو می‌شوند.

 

پژوهشگران یادشده نتیجه‌گیری کرده اند که دانستن این نکته می‌تواند هشدارخوبی باشد تا به واسطه تمهیدات موجود و تجربه شده، از غرق شدن در افسردگی پرهیز کنیم. افراد افسرده می‌توانند به کمک دانش پزشکی و روان‌شناسی، از بازسازی غم و نگرانی‌های قدیمی جلوگیری کنند. مفیدتر از همه این‌که آن‌ها از این راه، فرصت می‌یابند تا از آینده بدفرجامی که ذهن افسرده برای‌شان ترتیب می دهد دوری کنند.

منبع:

Hans Villarica, Early Adversity, Adult Misery: How Small Events Trigger Depression


   


نظرات()  
  • کل صفحات:5  
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  •   

روانشناسی بالینی

از آهسته رفتن مترس ، از بی حرکت ایستادن بترس